تبليغاتX
مجله الكترونيكي پيمان

مجله الكترونيكي پيمان

هر چه میگویم به قدر فهم توست.......... مردم اندر حسرت فهم درست

Very Cool SMS

 
 
 

 

 

 

+ نوشته شده در  Fri 19 Jan 2007ساعت 9:37 PM  توسط پيمان   | 

ارغوان رضايي: مي‌خواهم زن شماره يك تنيس جهان شوم !!

 
 
 
 
 

قبل از اينكه چهره شرقي‌اش يا حتي لهجه شيرين فارسي‌اش بگويند كه او يك دختر ايراني است، گردنبندش معرفي‌اش مي‌كند گردنبندي كه به اندازه خود ارغوان رضايي معروف است؛ نقشه ايران. اما اين تنها چيزي است كه مي‌گويد ارغوان ايراني است. علاقه خاصي دارد كه از ايراني‌بودنش و از ايران صحبت كند، اما واقعيت اين است كه او متعلق به فرانسه است و تنيس اين كشور.
 

ارغوان رضايي سال پيش وقتي در جدول رنكينگ بهترين تنيسورهاي جهان تا چهل و يكم بالا رفت، معروف شد. دختري با مليت ايراني - فرانسوي كه مثل همه تنيسورها مي‌خواهد روزي شماره يك جهان شود. ارغوان چند هفته پيش در تهران بود، براي تمرين در زمين‌هاي هارت كورت كرج و ديدن خانواده پدري و مادري. از امروز هم در مسابقه‌هاي اوپن استراليا بازي مي‌كند، مسابقه‌اي كه قرار است او را حداقل به جمع 10 نفر اول بياورد. ارغوان با نام فرانسه در تنيس جهان معروف شده، اما به‌نظر هنوز بين پدر او، مربي‌اش و فدراسيون تنيس اختلافاتي وجود دارد. اختلافاتي كه دلايل عجيبي دارد. در ورزش امروز دنيا كه تيم‌هاي ملي كشورها، بازيكناني با مليت‌هاي مختلف دارند، ارسلان رضايي، پدر ارغوان مي‌گويد كه به دليل خارجي‌بودن، نمي‌توانند مثل بقيه از امكانات فرانسه استفاده كنند.
 

تعداد ايراني‌هايي كه با نام كشورهاي ديگر در ورزش معروف شده‌اند، كم نيست. اكثر آنها هم مثل شما به ايران علاقه خاصي دارند، اما به نظر مي‌رسد شما طور ديگري ايران را دوست داريد؟
 

درست است كه در فرانسه به دنيا آمده‌ام و آنجا بزرگ شده‌ام، اما همه خانواده‌ام، ايران هستند. عمه، عمو، دايي و... همه اينجا زندگي مي‌كنند. من محيط ايران و مردمش را هم خيلي دوست دارم.
 

و چلوكباب!
 

بله، چلوكباب و همه غذاهاي ايراني، اما دوست دارم چلوكباب را در ايران بخورم. وگرنه در پاريس هم مي‌شود چلوكباب خورد. آنجا رستوران‌هاي ايراني زياد است. مادرم هم در خانه هميشه غذاي ايراني مي‌پزد.
 

گردنبندت هم كه نقشه ايران است.
 

آن را دايي‌ام هديه داده. هميشه با من است. بعد از هر مسابقه‌اي روزنامه‌نگاران فرانسوي درباره گردنبندم سوال مي‌كنند و من مي‌گويم اين گردنبند براي اين است كه نشان بدهد من از كجا آمده‌ام.
 

 

از اينكه شما ايراني هستيد و نفر چهارم تنيس فرانسه، تعجب نمي‌كنند؟
 

هميشه تعجب مي‌كنند. به‌خصوص اينكه شرايط من با بقيه بازيكنان فرق دارد. آنها هم شرايط خوبي داشته‌اند و معروف شده‌اند، اما من در بدترين شرايط تمرين كرده‌ام. در شروع امكانات زيادي نداشتم، هميشه چيزي بود كه اذيتم مي‌كرد. يا در سرما تمرين مي‌كردم يا در گرماي شديد. فدراسيون تنيس هم كه كمكم نمي‌كند.
 

وقتي كه در مسابقه‌هاي اوپن آمريكا (چهارمين و آخرين گرنداسلم سال) شركت كردي، روزنامه‌هاي زيادي درباره اين موضوع نوشتند. مشكل خاصي بين فدراسيون و پدرت وجود دارد؟
 

مشكل آنها اين است كه پدرم مربي‌ام است. ورزش فرانسه خوشش نمي‌آيد كه موفقيت‌هاي يك ورزشكار به اسم يك نفر ديگر تمام شود. آنها مي‌خواهند بگويند كه فدراسيون اين كار را براي ارغوان رضايي انجام داد و به همين دليل موفق شد.
 

اين مشكل به ايراني‌بودن يا مسلمان‌بودن شما كه ربطي ندارد؟
 

نه، اصلا. همه مي‌دانند كه من مسلمان هستم و خيلي از مسائل را رعايت مي‌كنم. در فرانسه خيلي‌ها مسلمان يا عرب هستند. همه تشويقم مي‌كنند، از اين نظر مشكلي ندارم.
 

پدر ارغوان: ما ايراني‌ها يك حرف خوب مي‌زنيم. مي‌گوييم طرف لقمه چرب است. الان ارغوان براي فدراسيون تنيس فرانسه لقمه چرب است. مي‌خواهد همه چيز به اسم خودش تمام شود اما من يك اخلاقي دارم كه نمي‌گذارم كسي بالاتر از من باشد. ارغوان بچه بود، فدراسيون گفت توپ جمع كن بازيكنان بزرگ دنيا شود. پول، لباس هر چيز ديگري كه لازم داشت، مي‌دادند. موقعيت خوبي بود. بازي بازيكنان مطرح را مي‌ديد، اما من اجازه ندادم. گفتم دخترم شخصيت دارد. هميشه خواسته‌ام به دخترم شخصيت بدهم، از همان بچگي، اما فدراسيون مي‌خواهد ما را بكوبد.
 

چرا؟
 

ما خارجي هستيم. مثل اين است كه يك افغاني بيايد در كشتي قهرمان ايران شود.
 

ارغوان: در فرانسه خيلي نژادپرست هستند.
 

اين موضوع اذيتتان نمي‌كند؟
 

ارغوان: در شروع كارمان خيلي سخت بود. اينجا ايراني خيلي كم است. ما براي آنها عرب هستيم.
 

پدر ارغوان: ارغوان بچه بود كه از ما شكايت كردند. حرفشان اين بودكه چرا يك خارجي تنيس بازي مي‌كند. اين را هم گفته بودند كه تمرينات ارغوان زياد است. به قاضي گفتم نمي‌خواهم بچه‌هايم در خيابان باشند. شما مي‌خواهيد بچه‌هايتان موفق شوند، من هم همينطور. ايراد گرفت كه چرا ساعت تمرينات زياد است. جواب دادم كه مي‌خواهم دخترم قهرمان جهان شود. پرونده را بست. البته تهديد كردم كه اگر ما را اذيت كنيد، به سفارت ايران در فرانسه شكايت مي‌كنم.
 

منظورتان چيست؟ زياد تمرين مي‌كرد؟
 

پدر: من به همه روزنامه‌ها گفتم كه از سن هفت سالگي روزي دو نوبت يك ساعت و نيم تمرين مي‌كرد، اما واقعيت اين است كه او روزي 8 تا 10 ساعت تمرين داشت.
 

زياد نبود؟
 

پدر: كسي كه از ورزش اطلاع داشته باشد، مي‌داند كه تا رشد هورموني بچه تمام نشده، هرچقدر كه مي‌شود بايد فشار تمرينات را بالابرد. وقتي كه رشد هورموني تمام شد، ديگر نمي‌شود كاري انجام داد. وقتي كه ارغوان در سن بچگي بود، ديدم كه تنيسور خوبي مي‌شود، همه كار انجام دادم و تا حالا نتيجه گرفته‌ايم اما با دختر كوچكترم كمند، دو هفته كار كردم. در مرحله نيمه نهايي ليگ فرانسه باخت و گفتم تو به درد تنيس نمي‌خوري. ديگر با او كار نكردم. بازيكن هم بايد خودش بخواهد. البته باز هم مي‌گويم تمرين زياد مهم است. يك مثل داريم كه مي‌گويد؛ كار نيكو كردن از پر كردن است. ما نتيجه پشتكاري را كه داشته‌ايم، گرفته‌ايم. حرفه‌اي‌ها تمرين من و ارغوان را مي‌بينند، وحشت مي‌كنند، نمي‌دانند كه انجام هر كاري از دست ما ايراني‌ها برمي‌آيد. وقتي ما در قصه‌هايمان داريم كه زني، گاوي را به دوش مي‌كشد، پس تمرين چند ساعته برايمان مشكلي نيست. البته من هميشه مي‌گويم كه خدا هم به ما خيلي كمك مي‌كند. اين خواسته خدا هم بوده كه ما را به اينجا رسانده. ارغوان سال پيش در رنك 240 بود و در 8 ماه به رنك چهل و يكم رسيد.
 

پسرتان چطور؟
 

انوشيروان بدشانسي آورد، از بهترين‌ها بود اما قدش كوتاه ماند. وقتي تنيس را كنار گذاشت، دوباره رشد كرد. الان حريف تمريني ارغوان است.
 

شما خانوادگي به‌نوعي درگير تنيس هستيد؟
 

ما همه جا پنج نفري هستيم. همسرم، ماساژور ارغوان است و با پختن غذاهاي اصيل ايراني، مسوول تغذيه او هم هست.
 

فدراسيون تنيس فرانسه اصرار دارد كه مربي شما كسي غير از پدرتان باشد. درست كه با مربيگري پدرتان به نتايج خوبي رسيده‌ايد. شايد آنها فكر مي‌كنند يك مربي سطح بالاتري داشته باشيد، سريع‌تر به رنك‌هاي بالاتر برسيد؟
 

ارغوان: من اگر به اينجا رسيده‌ام، با كمك خانواده‌‌ام بوده. اگر مربي ديگري داشته باشم، نتيجه بهتري نمي‌گيرم. چند هفته‌اي امتحاني با مربي ديگري كار كردم، ديدم پدرم بهتر است.
 

آقاي رضايي موضوع مهمي است كه شما چطور به اين درجه از مربيگري رسيده‌ايد كه شاگردي در سطح اول تنيس داشته باشيد؟
 

من فوتباليست بودم. قبل از انقلاب در تيم‌هاي بانك ملي و ژاندارمري بازي مي‌كردم. براي ادامه تحصيلات در رشته زمين‌شناسي به فرانسه رفتم كه موفق نشدم. هميشه دوست داشتم معلم ورزش شوم. قهرماني يكي از بازيكنان تنيس فرانسه را در تلويزيون ديدم. همان موقع گفتم كه بچه‌هاي من بايد تنيسور شوند. چيزي از تنيس نمي‌دانستم. اين تكنيك تنيس من نبود كه ارغوان را ارغوان كرد. اين اخلاق نظامي‌ام بود كه از ارغوان بازيكن ساخت.
 

يعني اصلا كلاس مربيگري هم نرفتيد؟
 

نه. فقط ديدم كه يك بازيكن تنيس به چه چيزي نياز دارد. يك تنيسور بايد عضله‌هاي شكمش قوي باشد و من تا جايي كه مي‌توانستم از ارغوان خواستم دراز و نشست برود. در ليگ فرانسه ماهي يك بار تست آمادگي جسماني مي‌گرفتند. سرعت پا، پرتاب وزنه، پرش و... ارغوان در همه اين تست‌ها افتضاح بود اما در دراز و نشست از همه بهتر بود. بهترين بازيكن پسر فرانسه در دقيقه 73 بار دراز و نشست مي‌زد، ارغوان 76 بار. اين بود كه كمك مي‌كرد ضربه دست ارغوان قوي باشد. من يك دونده نمي‌خواستم. كسي را مي‌خواستم كه محكم ضربه بزند. الان به خاطر ضربه‌هاي سنگين دستش است كه همه آرزو مي‌كنند با ارغوان رضايي هم‌گروه نشوند.
 

روزنامه‌ها درباره مشكل ارغوان براي داشتن اسپانسر تامين‌كننده لوازم ورزشي هم نوشته بودند، اين مشكل حل شد؟
 

ارغوان: مارك‌هاي معتبري كه در فرانسه هستند، با فدراسيون كار مي‌كنند. من براي اينكه تبليغ نكنم، مارك‌ها را مي‌كنم.
 

پس هنوز مشكل مالي داري. روزنامه‌ها نوشته بودند كه براي اكثر مسابقه‌ها با خودروي كاراوان سفر مي‌كني؟
 

خيلي وضع مالي‌مان بد نيست ما بدبخت نيستيم اما خرج ورزشكاران حرفه‌اي بالاست و بايد اسپانسر داشته باشند. ما در اروپا با ميني‌بوس كاراوان كه جاي سه تخت خواب و گاز غذاپزي دارد، سفر مي‌كنيم.
 

اين براي بازيكنان ديگر تعجب‌آور است. براي مسابقه‌هاي اوپن آمريكا هم من خانه يكي از دوستان پدرم بودم. البته به‌تازگي يك فرودگاه فرانسوي اسپانسر من شده. صاحب اين فرودگاه در دوران جواني‌اش مشكل من را داشت و به خاطر همين كمكم مي‌كند.
 

رابطه‌ات با بازيكنان ديگر چطور است، با بازيكنان بزرگ دنيا؟
 

با همه خوبم. ما مثل يك خانواده مي‌مانيم. يك هفته در ژاپن هستيم، هفته بعد در استراليا و... مجبوريم با هم خوب باشيم. آنها خيلي از ايران مي‌پرسند و چيزهاي ديگر. البته بعضي‌ها خودشان را مي‌گيرند و محل نمي‌گذارند.
 

در فرانسه چطور، طرفدار داري؟
 

نمي‌خواهم از خودم تعريف كنم، اما با نتايجي كه امسال گرفته‌ام، از بازيكنان شماره 2 و 3 فرانسه بيشتر طرفدار دارم. در مسابقه‌هاي من استاديوم هميشه پر است. مي‌دانيد چرا دوستم دارند؟ با آنها خيلي خوب برخورد مي‌كنم. تشويق مي‌كنند، جواب مي‌دهم. بعد از بازي با آنها، حرف مي‌زنم. بيشتر سعي مي‌كنم اخلاق ايراني داشته باشم. خوش به‌خورد و بگو و بخند، مردم فرانسه هم من را به‌عنوان يك بازيكن ايراني - فرانسوي دوست دارند.
 

ايراني‌هاي مقيم فرانسه هم به استاديوم مي‌آيند؟
 

خيلي كم هستند. بعضي وقت‌ها با پرچم ايران مي‌آيند اما موضوعي كه من از آن خوشحالم، اين است كه طرفداران من اكثرا جوان هستند. مثل بقيه تماشاگران تنيس نيستند كه مسن باشند و فقط به‌خاطر علاقه‌شان به اين رشته به استاديوم بيايند. طرفداران من به خاطر خودم مي‌آيند.
 

در فرانسه چند ورزشكار ايراني ديگر هم داريم، آنها را مي‌شناسي؟
 

منصور بهرامي (تنيسور ايراني كه با بازي‌هاي نمايشي شهرتي جهاني دارد) و مهيار منشي‌پور (بوكسور ايراني‌الاصل و قهرمان شش دوره سبك وزن جهان) را مي‌بينم. بهرامي را جوان بودم، زياد نمي‌ديدم، اما الان كه بزرگ شده‌ام و بازي‌هايم خوب شده، سر مسابقاتم مي‌آيد. او تنيسور خوبي است و بعضي وقت‌ها نكاتي را هم مي‌گويد. مهيار منشي‌پور هم هر وقت بتواند سر مسابقه‌ام مي‌آيد. من هم بعضي وقت‌ها سر مسابقه‌‌هاي بوكس او مي‌رفتم.
 

الان رنك 41 تنيس دنيا را داري. بازيكنان ديگر جدي‌ات مي‌گيرند؟
 

بله. آنها از من مي‌ترسند. من تازه‌واردم و ضرب دستم خيلي قوي است. من هنوز ناشناخته هستم و اين براي آنها خطر بزرگي است. سال پيش در اوپن فرانسه (اولين گرنداسلم سال) تجربه زيادي نداشتم. اولين بار بود كه در استاديوم بزرگ بازي مي‌كردم، اما الان ديگر همه چيز عادي شده و مي‌توانم نتايج بهتري بگيرم.
 

پدر:‌ موقع قرعه‌كشي كه مي‌شود خيلي از بازيكنان بزرگ دعا مي‌كنند كه با ارغوان همبازي نشوند. در يكي از مسابقه‌ها بود كه اگر ارغوان بازي با حريف چك را مي‌برد با املي موستمو بازيكن شماره يك دنيا بازي مي‌كرد. مربي مستمو گفته بود كه ترجيح مي‌دهد بازيكن چك ببرد. البته متاسفانه ارغوان باخت. اكثر بازيكنان با ارغوان كه حريف مي‌شوند، خودكشي مي‌كنند! آنها به خودشان مي‌بازند، از ارغوان مي‌ترسند و همه توپ‌هايشان را به اوت مي‌زنند. ‌
 

با ماريا شاروپوا (نفر دوم جهان) هم ارتباط داري؟
 

نه! چرا در ايران همه از او مي‌گويند؟ شاروپوا خيلي بازيكن بزرگي نيست. خيلي معمولي است! اما چون چهره قشنگي دارد و موقع بازي جيغ مي‌زند، ايراني‌ها دوستش دارند. همه بازيكنان تقريبا در يك سطح هستند. من هيچ كدام را دست كم نمي‌گيرم.
 

براي شركت در اولين گرنداسلم سال 2007 كه در استراليا برگزار مي‌شود، در ايران و زمين‌هاي كرج تمرين كردي. شرايط تمرين در فرانسه بهتر نبود؟
 

پدر ارغوان: تصميم نداشتيم به ايران بياييم، اما ارغوان دوست داشت خانواده‌اش را ببيند. من هم گفتم ارتفاعات توچال براي بدنسازي خوب است. يكي از دوستانمان هم زمين‌هاي كرج را به ما معرفي كرد. نتوانستيم به توچال برويم. خبرنگار فرانسوي همراه ما بود و مجوز نداشت و به همين دليل اجازه ندادند برويم بالا اما زمين‌هاي كرج خيلي خوب بود. ارغوان روي زمين‌هاي سفت بزرگ شده و زمين كرج هم، هارت كورت بود. اين ويژگي تمرين ارغوان است. وقتي روي زمين سخت تمرين كند، روي زمين خاك هم با سرعت بيشتري حركت مي‌كند. ما از كساني كه اين زمين را بدون دريافت پول در اختيار ما گذاشتند، واقعا تشكر مي‌كنيم.
 

به دليل مشكلاتي كه داشتيد، روي زمين‌هاي سفت بازي مي‌كنيد؟
 

نه اين شگرد ماست. ارغوان به قدري روي زمين‌هاي سفت بازي كرده كه حالا سرعتش بالاتر از همه است و اين موضوعي است كه باعث تعجب ديگران شده.
 

فكر مي‌كني در مسابقه‌هاي استراليا بتواني به مراحل بالاتر راه پيدا كني؟
 

نمي‌توانم چيزي را پيش‌بيني كنم. من مي‌خواهم همه بازي‌ها را ببرم و ديگران هم همين را مي‌خواهند اما مهم اين است كه من مي‌خواهم زن شماره يك تنيس جهان شوم و مي‌شوم. فكر مي‌كنم سال 2007 جزو 10 نفر اول باشم.
 

در بازي‌هاي كشورهاي اسلامي براي ايران سابقه داري، چرا در بازي‌هاي آسيايي دوحه اين كار را انجام ندادي؟
 

نمي‌توانستم؛ بعد از بازي‌هاي كشورهاي اسلامي فدراسيون فرانسه ايراد گرفت كه نبايد با نام ايران مسابقه مي‌دادي. من گفتم نتايج آن جايي نوشته نمي‌شود اما به هر حال گفتند كه ديگر نبايد با نام ايران مسابقه بدهم

 
+ نوشته شده در  Fri 19 Jan 2007ساعت 9:31 PM  توسط پيمان   | 

ياد بگيريم ...!

 
 
بدنتان را دوست داشته باشيد
 
در این مقاله قصد داریم راه هایی را به شما معرفی کنیم تا از طریق آن بتوانید تصویر زیباتری از جسمتان در ذهن خود ایجاد کنید. هر کسی باید با دیدی مثبت به بدن خود نگاه کند، مهم نیست که اندامتان چگونه باشد، چاق باشید یا لاغر، کوتاه قد باشید یا بلند قد�مهم این است که بدنتان را دوست داشته باشید
 
 
هر روز خودتان را تایید کنید.
 
 آنچه اهمیت دارد، چیزی است که در درون شماست نه آنچه ظاهر شما نشان می دهد
.
 
لباسهایی بپوشید که در آنها احساس راحتی کنید.
 
 لباسهایی نپوشید که خیلی تنگ باشد و حرکت کردن در آنها مشکل باشد. در خریدن لباسهایی که از آنها خوشتان می آید تردید نکنید. از همین امروز شروع کنید! طوری لباس بپوشید که خودِ واقعیتان را نشان دهد نه اینکه دیگران را تحت تاثیر قرار دهید. باید نسبت به آنچه می پوشید احساس خوبی داشته باشید.
 
برچسب لباسهایتان را بکنید.
 
سایز نوشته شده روی برچسب لباس، نباید باعث ناامیدیتان شود و روزتان را خراب کند
.
 
از ترازو دوری کنید.
 
 باید از شر این وسیله خلاص شوید. اگر لازم است وزنتان کنترل شود، آن را به دکترها بسپارید. میزان وزن شما نباید بر اعتماد به نفستان تاثیر بگذارد
.
قبل از نگاه کردن در آینه، خوشبینانه فکر کنید.
 
وقتی روزتان را شروع می کنید، قبل از اینکه جلوی آینه بروید، ذهن و احساستان را مثبت کنید. از همان آغاز روز سعی کنید مدام خودتان را تایید و تمجید کنید، دوش آب گرم بگیرید و در مورد تمام راه های مثبتی که از طریق آن می توانید اندیشه های منفی را از ذهنتان بیرون کنید فکر کنید. باید از زندگی متشکر باشید، آن زمان است که می توانید در خود احساس غرور کنید
.
جلوی آینه با خودتان حرف بزنید.
 
 به آنچه در آینه می بینید خوب دقت کنید و درمورد نقاط مثبت ظاهریتان فکر کنید. با خودتان بگویید که باید برای داشتن چنین ظاهری از خداوند ممنون باشید. مهم نیست چه شکلی باشید و چه هیکلی داشته باشید، مهم این است که از آنچه هستید راضی باشید
.
 
از مجلات مُد دوری کنید.
 
حقیقت این است که مجلات مُد نوع ایدآل زیبایی را به معرض نمایش می گذارند که هر کسی در دنیا نمی تواند آنگونه باشد. مانکن ها و مُدل ها حتی کمتر از یک درصد از جمعیت جهان را تشکیل می دهند. به علاوه، برای گرفتن عکس های داخل مجله های مُد کار زیادی انجام شده است تا آن چیزی شده که شما می بینید، طراحان، آرایشگران، متخصصین نورپردازی و عکاسان حرفه ای و حتی گاهي متخصصین نرم افزارهای کامپیوتری برای رفع اشکالات عکس ها وقت زیادی را صرف آنها کرده اند. پس بهتر است به جای اینکه با نگاه کردن به این مجلات روز به روز نسبت به خودتان ناامید شوید، اصلاً به سراغ آنها نروید. به جای مجله های مُد می توانید مجلات اخبار، یا مجلاتی که دررابطه با علایق شما هستند (هنر، موسیقی، ورزش، مسافرت، دکوراسیون خانه، باغبانی و....) را خریداری کنید
.
لیستی از ویژگی های مثبت خود تهیه کنید.
 
درمورد ویژگی هایی از خودتان فکر کنید که دوستشان دارید فرد صادقی هستید؟ خلاقید؟ باهوش هستید؟ مهربانید؟ وفادارید؟ ببینید چه ویژگی هایی در شما وجود دارد که می توانید به آنها ببالید و به خاطر آن ویژگی ها خودتان را بیشتر دوست داشته باشید. این لیست را به کنار آینه بچسبانید تا هر روز ببینید که چه ویژگی هایی باعث زیبایی شما می شود
.
برای انجام کارهای مفید برای جسمتان و رسیدگی به آن وقت بگذارید.
 
 هر ماه یکبار برای ماساژ، مانیکور، یا اصلاح به آرایشگاه بروید. حمام های طولانی با آب داغ بگیرید. پیش دوستتان بروید و پاهای همدیگر را پدیکور کنید. لوسیون های نرم کننده خوشبو برای پوست بدنتان بخرید و از عطرهای مورد علاقه تان استفاده کنید. هر زمان که نیاز داشتید چرت بزنید، هیچ دلیل برای انجام ندادن آن وجود ندارد
 
علیه خودتان قیام کنید.
 
به کارهایی فکر کنید که هیچوقت آنها را انجام نمی دهید، و آنها را امتحان کنید. بدون آرایش و با موهایی شانه نکرده به مهمانی بروید. تمام روز با لباس خواب در خانه بچرخید، یا کارهایی از این قبیل. نکته مهم این است که آرایش، مدل مو یا لباسهایتان نشاندهنده ی شخصیت شما نیست. این را ثابت کنید
 
به جاهایی بروید که تا به حال به تنهایی نرفته اید.
 
 تا حالا شده تنها به سینما بروید؟ یا برای خوردن یک فنجان قهوه به کافی شاپ بروید؟ یک شام مفصل در یک رستوران لوکس چطور؟ اینها تجربه هایی است که خیلی کم نصیبتان می شود. پس با خودتان وقت بگذرانید، چون خودتان تنها کسی هستید که باید او را بشناسید و با او خوش بگدرانید
.
 
در مقابل افکار منفی در رابطه با خودتان گوش به زنگ باشید.
 
 هر زمان که افکار منفی به ذهنتان هجوم می آورند و شما را در رابطه با خودتان ناامید و دلسرد میکنند، سعی کنید آن افکار منفی را به افکار مثبت تبدیل کنید. هیچ کس کامل نیست! هر وقت دیدید که مشغول انتقاد کردن از خودتان شده اید، به محض فهمیدن مطلب دست نگه دارید و فوراً یکی از ویژگی های خوبتان را تحسین کنید
 
فعال باشید.
 
جنبش احساس را در افراد تقویت میکند. یوگا را امتحان کنید. به کلاسهای کاراته بروید. سه روز در هفته به پیاده روی بروید. به همراه دوستانتان برای اسکیت بازی به پارک بروید یا در کوچه با بچه ها والیبال بازی کنید. روزهای آفتابی برای دوچرخه سواری بیرون بروید. و روزهای برفی در حیاط خانه آدم برفی بسازید. تا میتوانید فعال باشید و از زندگی لذت ببرید
 
 
هر زمان که احساس نیاز کردید به آغوش عزیزانتان پناه ببرید.
 
بعضی وقت های هیچ چیز بهتر از یک آغوش گرم و حرف های مهربانانه یکی از کسانی نیست که دوستشان دارید و دوستتان دارند. اما عزیزان ما نمی توانند ذهن ما را بخوانند. وقتی روز بدی داشته اید یا احساس ناراحتی و گرفتگی می کنید، خودتان به آغوش آنها پناه ببرید و درد و دل کنید
 
 
از کودک درونتان مراقبت کنید.
 
 به کودکان اطرافتان نگاه کنید، آیا آنها به خاطر آنچه هستند سرزنش می کنید؟ آیا وقت بازی یک کودک 5 ساله نگاه می کنید، در مورد اضافه وزن او فکر می کنید؟ آیا وقتی کودکی را ناراحت و مغموم می بینید، از او حمایت نمی کنید؟ کودک درون شما نیز نیاز به حمایت و مراقبت دارد، پس هیچوقت تنهایش نگذارید
 
به خودتان یادآور شوید که...
 
 آن افرادی که شما را دوست دارند، شما را فقط به خاطر خودتان دوست دارند، نه به خاطر قیافه یا هیکلتان!
 
به خودتان یادآور شوید که سلامت بودن، جزء نقاط مثبت شماست.
 
 سلامت بودن یعنی خواب کافی داشته باشید، خوب غذا بخورید و از روحتان نیز مراقبت کنید. معنی سلامتی نه بیشتر از این است نه کمتر از این
 
 
کتاب هایی مطالعه کنید که به شما برای تقویت تصویر ذهنی شما از خودتان کمک کند.
 
این روزها از اینگونه کتاب های روانشانسی در هر کتابفروشی موجود است، همین امروز یکی خریداری کنید
.
 
کل دنیا را به یاد آورید.
 
 
همه انسانها متفاوت از یکدیگرند و مشیت خداوند اینگونه بوده است. اگر آدم ها همه شبیه به یکدیگر بودند، دنیا خسته کننده و ملال آور می شد. خوب است که گاه گداری به اطرافتان نگاهی بیندازید و همه را از دریچه مثبت نگاه کنید، همه را زیبا ببینید، مهم نیست که چه هیکلی، چه قیافه ای، چه نژادی یا چه جنسیتی داشته باشند. همه ی آدم ها به طریقی زیبا هستند و شما نیز جزئی از آنان هستید
 
منبع :مردمان
 
+ نوشته شده در  Mon 15 Jan 2007ساعت 10:22 PM  توسط پيمان   | 

تهران چگونه مُرد؟ - مرگ تهران، مرگ تمام ايران است


Tehran

تا سال 1390، تهران قابل زندگي نخواهد بود.

نه لازم است آمريكا يا هر كشور ديگري به ايران حمله كند و نه لازم است كسي براي براندازي! انقلاب كند. شاهرگ ايران را خودمان زده‌ايم و منتظر احتضار اين مرغ سركنده هستيم كه به تدريج تمام ايران از هم بپاشد و خيال جميع كشورهاي دنيا از وجود جايي به نام ايران راحت شود و خلاص!

معمولاً در اوايل زمستان به دليل ايستايي هوا، جيغ تابلوهاي نمايشگر آلودگي هوا در تهران در مي‌آيد و همه به اين فكر مي‌افتند كه پاسداشت محيط زيست چه چيز خوبي است. اين خبر بسيار مهم و البته دردناكي است كه بسياري در كوران خبرهاي سياسي، بي‌تفاوت از كنار آن مي‌گذرند. گيريم كه سال 1390 هم نباشد و 1490 باشد، آيا معناي آينده و «آيندگان» براي ما مفهومي‌ ندارد؟

اين از لحاظ امنيت ملي نيز در آينده بيشتر خطرآفرين به نظر مي‌رسد. وقتي پايتخت سياسي با ساير امكانات و اختيارات يك كشور همگي در يكجا متمركز شده باشد ديگر با كشوري به وسعت يك ميليون و 648 هزار كيلومتر مربع سر و كار نداريم، با يك شهر سرو كار داريم كه به راحتي مي‌توان آن را فلج كرد.

تهران در اين خودكشي جمعي كه خودكشي تمام مردم ايران است، دارد تاوان سانتراليسم لجوجانه‌اي را مي‌د‌هد كه شتاب آن از سي و چند سال گذشته با گران شدن نفت و عدم فهم حكومت شاه براي استفاده از اين پول آغاز شده و بعد از انقلاب به اوج خود رسيده است. اين مركزگرايي متاسفانه به يك «فرهنگ» حتي در ذهن مردم ايران تبديل شده كه «ايران فقط تهران است». چرا؟ چون همه‌ي راه‌ها به تهران ختم مي‌شود. ديو بروكراسي تمام راه‌ها را بسته و به تهران منتهي كرده است و هر حركت سياسي و اجتماعي و احقاق حقي خارج از تهران و در ديگر مناطق ايران محكوم به شكست است.

بسياري از امور قضايي و دادگستري به تهران منتج مي‌شود. بسياري از گزينش‌ها و استخدام‌ها حتي كارمندان جزء و ساده در مناطق مختلف ايران بايد به تاييد تهران برسد. تقريباً هيچ كس در هيچ جاي ايران بدون اجازه‌ي گزينش مركز حق نان خوردن ندارد.

مراكز درماني و بيمارستان‌هاي مجهز براي بيماري‌هاي خاص در تهران هستند.

دانشجويان، نخبگان و فرهيختگان رشته‌هاي مختلف علم و صنعتي و فرهنگي مجبورند كه در تهران بمانند. مجبور!

يك نفر كارخانه‌اي در فلان استان زده و مجبور است براي ارتباطات بازرگاني و بازار آن يك دفتر مركزي در تهران بزند و براي همين دفتر مركزي مجبور است جمعيت زيادي را همراه خود بياورد. حالا حساب كنيد هزاران «دفتر مركزي» اين شركت‌ها را و جمعيتي كه ناخواسته به تهران فشار مي‌آورد. شايد ديگر تهران را با معيارهاي شهرنشيني نتوان «شهر» ناميد. تهران «بزرگ‌ترين روستاي ايران» است كه هر كس در آن ساز خودش را مي‌زند.

يك روزنامه‌نگار، اهل فرهنگ و هنر، فعال فرهنگي يا تمام آنچه با نويسندگي و ادبيات و در كل هنر سر و كار دارد تا به تهران نيايد موفق نمي شود، چون فرهنگ سانتراليسم اين‌گونه القا كرده كه كاري خارج از تهران موفق نيست و كسي خارج از تهران چيزي بلد نيست. هر نوع چاپ و نشر كتاب و مطبوعاتي بدون اجازه مركز در ساير نقاط ايران ممنوع است. در نتيجه همه مجبورند براي پيشرفت يا گذران زندگي هم كه شده به تهران بيايند. چون صداي هيچ اهل فرهنگي در هيچ جاي ايران به جز تهران به گوش ديگران نمي‌رسد.

رسانه‌ها با تحريك بيشتر به مصرف‌گرايي از همه مي‌خواهند خودرو داشته باشند. انواع خودروهاي قسطي با شرايط مناسب براي «همه»! و همه نيز مي‌خواهند داشته باشند چون همسايه‌شان دارد. با وجود همه‌ي اينها چگونه مي‌توان انتظار داشت تهران قابل سكونت باشد؟

وقتي مي‌بيني همه‌ي اينها به قوت خود باقي است، بيشتر درمي‌يابي فعاليت‌هاي تبليغي دولت در مورد «سفرهاي استاني» يا ساير شعارهاي قبل و بعد از آن كه با عنوان عدالت‌گستري و تقسيم امكانات و نگاه سطحي به تمركززدايي مطرح شده تنها در حد يك مضحكه است كه فقط موجب اتلاف هزينه مي‌شود و به عنوان نمونه مضحك‌ترين بخش ماجرا وقتي است كه آقاي احمدي‌نژاد بودجه‌ها را ميان استان‌ها و مناطق «شاباش» مي‌كند و صدقه مي‌دهد اما در اصل مناطق در بسياري موارد هيچ اختياري براي استفاده از آن ندارند و براي صرف آن بايد از مركز اجازه بگيرند!

در سال 1377 اعلام شد كه هزينه انتقال پايتخت حدود 3 تريليون تومان  (سه هزار ميليارد تومان) است كه اين رقم احتمالاً امروزه بايد چيزي حدود ده برابر باشد. ولي در برابر فاجعه‌اي كه در پيش است و نابودي و فروپاشي كامل ايران در آينده، باز هم ارزش آن را دارد كه صرف شود. كاش حداقل «پايتخت سياسي» را به جاي ديگري منتقل مي‌كردند و كاش‌هاي ديگر كه بي‌فايده و تنها محض خالي كردن خشم خود مي‌گوييم چون آنچه البته به جايي نرسد فرياد است.

در اين زمينه اين مطلب قديمي را بخوانيد:  تهران، شهري كه مي‌ميرد

                                                                            

                                                                                                              ناصر خالديان

                      

+ نوشته شده در  Mon 15 Jan 2007ساعت 7:50 PM  توسط پيمان   | 

UltraSurf 8.0 ، نرم افزاری برای عبور از فیلترینگ

 

 
UltraSurf 8.0 ، نرم افزاری برای عبور از فیلترینگ
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
حجم نرم افزار برای دانلود حدود 204 کیلوبایت است

آشنایی با نرم افزار UltraSurf 8.0:
UltraSurf 8.0 نرم افزاری جهت دور زدن فیلترینگ است که علاوه بر این، امکان مخفی کردن آی پی آدرس و جستجوی ناشناس در اینترنت را فراهم می آورد.
عملکرد این نرم افزار شباهت زیادی به نرم افزار CProxy دارد. یعنی از یک پروکسی مرکزی جهت اتصال به یک سرویس دهنده ی اینترنت در کشوری دیگر که فیلترینگ وجود ندارد ، استفاده می کند. تفاوت این نرم افزار با CProxy این است که CProxy به یک سرور در کشور جمهوری چک متصل می شد ، در حالی که این نرم افزار به یک سرور در کشور آمریکا متصل می شود و از پروکسی با درجه ی امنیت بالا استفاده می کند. سرعت این نرم افزار هم مناسب است و به نظر می رسد از CProxy بیشتر باشد. البته ممکن است در آینده با افزایش تعداد کاربران ، سرعت آن نیز تغییراتی داشته باشد.
این نرم افزار کاملا مجانی است و در حال حاظر روی اکثر ISPهای ایران فعال است. اما مانند نرم افزارهای قبلی ، احتمال فیلتر شدن دارد.
آموزش استفاده از نرم افزار:
کار با این نرم افزار بسیار ساده است. پس از اینکه نرم افزار را دانلود کردید ، آنرا اجرا کنید و روی دکمه ی Home کلیک کنید. یک پنجره ی Internet Explorer باز می شود. اکنون می توانید آدرس سایت فیلتر شده را در Address Bar مرورگر خود وارد کنید و کلید Enter را فشار دهید. سایت فیلتر شده باز خواهد شد. نیاز به هیچگونه تنظیم خاصی ندارد. بعد می توانید پنجره را Minimize کنید تا آیکن آن در TaskBar قرار بگیرد.
زمانیکه اتصال شما به اینترنت برقرار نیست و نرم افزار UltraSurf را اجرا می کنید ، پس از اینکه به اینترنت متصل شدید ، ممکن است نرم افزار به سرور متصل نباشد و عمل نکند. برای اتصال به سرور روی دکمه ی Retry کلیک کنید تا نرم افزار به سرور متصل شود. اما هنگامی که به اینترنت متصل هستید و نرم افزار را اجرا می کنید ، نیازی به انجام این عمل ندارید. چون نرم افزار بطور خودکار به سرور متصل می شود.
دقت کنید پس از اینکه نرم افزار را اجرا کردید ، آنرا بصورت Minimize در بیارید تا در TaskBar قرار بگیرد.
وقتی نرم افزار UltraSurf 8.0 فعال باشد ، اگر به تنظیمات پروکسی مرورگر Internet Explorer بروید، این پروکسی را در مرورگر خود خواهید دید:
127.0.0.1 : 9666
این در واقع همان پروکسی مرکزی است که قبلا در مورد آن صحبت کردیم. هرگاه برنامه را اجرا می کنید ، این پروکسی بطور اتوماتیک در تنظیمات پروکسی مرورگر Internet Explorer ست می شود. اما این عمل فقط برای مرورگر Internet Explorer صورت می پذیرد. اگر از مرورگرهای دیگر مانند Mozilla Firefox یا Opera استفاده می کنید، باید پروکسی را بصورت دستی در تنظیمات پروکسی مرورگر خود ست کنید.
نحوه ی ست کردن پروکسی در مرورگر Mozilla Firefox:
برای ست کردن پروکسی در مرورگر Firefox ابتدا یک پنجره ی Firefox را باز کنید و در بالای پنجره روی Tools کلیک کنید.از منویی که ظاهر می شود روی گذینه ی آخر یعنی Options کلیک کنید. در پنجره ی Options  تب General را انتخاب کنید و در قسمت Connection روی دکمه ی Connection Settings کلیک کنید. در پنجره ی Connection Settings گذینه ی سوم یعنی Manual proxy configuration را انتخاب کنید تا مستطیلهای زیر آن فعال شود.
طی کردن مسیر رفتن به قسمت تنظیمات پروکسی در مرورگر Mozilla Firefox بصورت خلاصه:
Tools==> Options==> General==> Connection Settings==> Manual proxy configuration
پروکسی در مرورگر Firefox در قسمت HTTP Proxy وارد می شود. پروکسی را بصورت زیر وارد کنید:
HTTP Proxy: 127.0.0.1    Port: 9666
سپس تیک گذینه ی Use this proxy server for all protocols را  بزنید تا پروکسی برای همه ی پروتکل ها فعال باشد. اکنون تمام پنجره ها را OK کنید و آدرس سایت فیلتر شده را در نوار آدرس مرورگر Firefox ست کنید.
نحوه ی ست کردن پروکسی در مرورگر Opera:
1- ابتدا یک پنجره ی مرورگر Opera را باز کنید
2- در بالا پنجره ی بر روی Tools کلیک کنید و از منویی که ظاهر می شود آخرین گذینه یعنی Preferences را انتخاب و کلیک کنید
3- در پنجره ای که ظاهر می شود بر روی سربرگ Advanced کلیک کنید
4- در قسمت سمت چپ بر روی Network کلیک کنید
5- در قسمت Network بر روی Proxy Servers کلیک کنید
اکنون تیک گذینه ی اول یعنی HTTP را بزنید.
طی کردن مسیر رفتن به قسمت تنظیمات پروکسی در مرورگر Mozilla Firefox بصورت خلاصه:
Tools==> Preferences==> Advanced==> Network==> Proxy servers
پروکسی را بصورت زیر وارد کنید:
HTTP: 127.0.0.1     Port: 9666
سپس تمام پنجره ها را OK کنید و آدرس سایت فیلتر شده را در نوار آدرس مرورگر Opera وارد کنید.
List e jadid e proxy
faghat say koned baraye bala raftaneh  sorate net java ro nasb koned
 
 
 
URL Status Type Location
Total online: 54 Total offline: 181
ProxySocks4. com Online PHP USA
AlienProxy.info Online PHP USA
AnonymouseLiteProxy .com Online PHP USA
ErgoProxy.us Online PHP USA
FreeProxySite. info Online PHP USA
Port3128Proxy. com Online PHP USA
ProxyPort1080. info Online PHP USA
ProxySock.info Online PHP USA
Sock5Proxy.org Online PHP USA
socks5proxy. org Online CGI USA
RRPProxy.org Online CGI USA
ProxyLater.info Online CGI USA
Proxsters.com Online CGI USA
Proxyanonymous. us Online CGI USA
Youtubeproxy. net Online CGI USA
Port80proxy. net Online CGI USA
Proxyweb.us Online CGI USA
Proxywebsite. info Online CGI USA
Internetcloak. com Online Denied  
proxyserverwebsite. info Online CGI USA
anonymousfreelistpr oxyserver. info Online CGI USA
anonymouseliteproxy .info Online CGI USA
accesstowebproxyser vice.info Online CGI USA
8080proxylist. info Online CGI USA
cgimyspaceproxy. info Online CGI USA
cgibasedproxy. info Online CGI USA
bypassmyspaceproxy. info Online CGI USA
browserfreeonlinepr oxy.info Online CGI USA
breakerproxysiteweb .info Online CGI USA
proxyschoolsiteweb. info Online CGI USA
bestproxysiteweb. info Online CGI USA
proxymyspace4free. info Online CGI USA
basedproxyservicewe b.info Online CGI USA
proxylist3128. info Online CGI USA
basedbrowsingproxys erviceweb. info Online CGI USA
proxyk.info Online CGI USA
avoidancewebsite. info Online CGI USA
proxydatabase. info Online CGI USA
avoidanceproxysitew eb.info Online CGI USA
proxyanonymizer. info Online CGI USA
proxtomerty. info Online CGI USA
proxtergamble. info Online CGI USA
proxonyoutube. info Online CGI USA
proxifyanonymouspro xy.info Online Denied  
prox2myspace. info Online CGI USA
privatewebproxy. info Online CGI USA
port3128proxy. info Online CGI USA
newproxyweb. info Online CGI USA
myspaceproxyweb. info Online CGI USA
myspaceproxyvtunnel .info Online CGI USA
myspaceproxysiteweb .info Online CGI USA
myspaceproxysampler .info Online CGI USA
myspaceproxyportal. info Online CGI USA
myspaceproxy3vtunne l.info Online

 

 
   
+ نوشته شده در  Sat 13 Jan 2007ساعت 8:33 PM  توسط پيمان   | 

تصاوير بازسازي شده از تخت جمشيد

تصاوير بازسازي شده از تخت جمشيد
تخت جمشيد، که ايرانيان پارسه و يونانيان پرسپوليس ميخواندندش، نه يک پايتخت سياسی بلکه کانون ملی و نماد يکپارچگی شاهنشاهی نوپای هخامنشی بود. آنچه بنيانگذار تخت جمشيد، داريوش بزرگ در نظر داشت، دولتی بود که در سايه اقتدار آن اقوام گوناگون با خصوصيات فرهنگی و سنتهای خاص خود و با حفظ زبان و مذهب و آئينهای خود به آرامش در کنار يکديگر زندگی توانستند کرد.
اصولی که بر پايه آنها شاهنشاهی ايران 2563 سال پيش بدست کورش کبير بنيان نهاده شد، دگربار در سنگ نبشته ای از داريوش متجلی مي شود:
« من، داريوش شاه، ناتوانان را پشتيبان هستم و اجازه نخواهم داد که توانمندان به آنان بيداد روا دارند. ...ای مردم، به اراده اهورامزدا من، داريوش، از شما ميخواهم که ناتوانان را پشتيبان باشيد و در برابر توانمندان و توانگران بيدادگر بايستيد.»
روح اغماض، تسامح، دادگری و انساندوستی در دولتی که به رسالت اخلاقی خود نيک آگاه بود و خود پرچمدار اين آرمانها بود، ميبايست در معماری و هنر آن نيز بازتاب ميافت. مظهر اقتدار و عظمت شاهنشاهی ايران تخت جمشيد بود و هنر آن اقوام و نژادهای گوناگون، از ليبی و اتيوپی و مصر تا هندوستان، از رودخانه دانوب تا رود سند، از کوهستانهای قفقاز تا دشتهای آسيای ميانه و از درياچه آرال تا خليج فارس ،همه را اطمينان بخش اين نکته بود که صرفنظر از نژاد، مذهب، رنگ پوست و زبان، اعضا برابر يک جامعه بزرگند.
داريوش معماران و هنرمندان را از چهارگوشه شاهنشاهی پهناورش گرد آورد تا با مصالح و فنون خاص خود و طرح ريزی و اجرای ايرانی بناهايی بيافرينند که تا آنزمان در جهان همتايی نداشتند و از نظر مقياس و شکوهمندی و نيز ابداع فنون نوين معماری و ظرافت به کمال رسيده شان در زمره عجايب دوران باستان بشمار ميروند.
 
+ نوشته شده در  Tue 9 Jan 2007ساعت 9:40 PM  توسط پيمان   | 

هر زني زيباست

                        

پسركي از مادرش پرسيد : مادر چرا گريه مي كني؟

مادر  فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمي دانم عزيزم ، نمي دانم!!!

پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان هميشه گريه مي كند؟ او چه مي خواهد؟

پدرش تنها دليلي كه به ذهنش مي رسيد ، اين بود : همه ي زنها گريه مي كنند ، بي هيچ دليلي!!!

پسرك متعجب شد ولي هنوز از اينكه زنها خيلي راحت به گريه مي افتند، متعجب بود.

يكبار در خواب ديد كه دارد با خدا صحبت مي كند ، از خدا پرسيد: خدايا چرا زنها اين همه گريه مي كنند؟

خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام . به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل

كند،

به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند ،

به دستانش قدرتي داده ام كه حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ،  او به كار ادامه دهد .

به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتي اگر او را هزاران بار اذيت كنند،

به او قلبي داده ام  تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهاي او بگذرد و همواره در كنار او باشد

و به او اشكي داده ام تا هرهنگام كه خواست ، فرو بريزد . اين اشك را منحصرا براي او خلق كرده ام تا هرگاه نياز

داشت ،بتواند از آن استفاده كند.

زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . زيبايي زن را بايد در چشمانش جست و جو كرد ، زيرا تنها راه

ورود به قلبش آْنجاست .

+ نوشته شده در  Sun 7 Jan 2007ساعت 2:44 PM  توسط پيمان   | 

دانشگاه هاروارد یا دانشگاه استنفورد كدام بهتر است ?

 

دانشگاه استنفورد                دانشگاه هاروارد

خانمي با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند. منشي فورا متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالا شايسته حضور در کمبريج هم نيستند.

مرد به آرامي گفت : « مايل هستيم رييس راببينيم .» منشي با بي حوصلگي گفت :« ايشان تمام روز گرفتارند.» خانم جواب داد : « ما منتظر خواهيم شد. »
منشي ساعت ها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند.
اما اين طور نشد. منشي به تنگ آمد و سرانجام تصميم گرفت مزاحم رييس شود ، هرچند که اين کار نامطبوعي بود که همواره از آن اکراه داشت. وي به رييس گفت :« شايد اگرچند دقيقه اي آنان را ببينيد، بروند.»
رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و سرتکان داد. معلوم بود شخصي با اهميت او وقت بودن با آنها را نداشت. به علاوه از اينکه لباسي کتان و راه راه وکت وشلواري خانه دوز دفترش را به هم بريزد،خوشش نمي آمد. رييس با قيافه اي عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوي آن دو رفت.
خانم به او گفت : « ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اماحدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم ؛ بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم. » رييس تحت تاثير قرار نگرفته بود ... ا و يکه خورده بود. با غيظ گفت :« خانم محترم ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد و مي ميرد ، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم ، اينجا مثل قبرستان مي شود .»
خانم به سرعت توضيح داد :« آه ، نه. نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم .» رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت : « يک ساختمان ! مي دانيد هزينه ي يک ساختمان چقدر است ؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت ونيم ميليون دلار است.»
خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي توانست ازشرشان خلاص شود.
زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت : « آيا هزينه راه اندازي دانشگاه همين قدر است ؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم ؟» شوهرش سر تکان داد. قيافه رييس دستخوش سر درگمي و حيرت بود. آقا و خانم" ليلاند استفورد" بلند شدند و راهي پالوآلتو در ايالت کاليفرنيا شدند ، يعني جايي که دانشگاهي ساختند که نام آنها را برخود دارد:
 دانشگاه استنفورد ،
 يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد
+ نوشته شده در  Thu 4 Jan 2007ساعت 9:41 PM  توسط پيمان   | 

چرا انسانها دروغ میگویند؟

شـکی نیـست کـه هـمـه افراد در زندگی خود حتی یک بار
هم که شده دروغ گفته اند. شـایـد دروغ مصــلحتی باشد،
اما به هر حال همه دروغ می گویند و یا دست کم از باز گو
کردن حقیقت خودداری می نمایند.
در حدود سن 4 تا 5 سالگی، زمانیکه کودک نحوه استفاده
از زبان را فرا می گیرد، دروغ گفتن را شروع میکند. در ابتدا
دروغ هایی که کودک به زبان می آورد، از روی بد اندیشی و سوء نیت نیست و تنها قصد دارد تا مانند مسائل دیگر، دروغ گویی را نیز تجربه و آزمایش کند. به تدریج کودک با ماهیت دروغ آشنا شده و در موقعیت های بعدی برای اینکه از دردسرها فرار کند و به چیزهایی که می خواهد برسد، از دروغ استفاده می کند.
برخی از انواع دروغ ها وجود دارند که در فرهنگ ما با نام دروغ های "مصلحتی" مشهور هستند. از آنجایی که بیان آنها صرفاً برای حفاظت از فرد می باشد، نمی توان ایراد چندانی به آنها وارد ساخت. مشکل اصلی در مورد افرادی مطرح می شود که هم در مورد مسائل کوچک و هم در مورد مسائل بزرگ دروغ می گویند.
از نظر آسیب شناختی اجتماعی، به این افراد لقب "کذاب" داده می شود. آنها به این دلیل دروغ می گویند که بتوانند از خودشان محافظت کنند، در نظر دیگران موجه جلوه کنند، از نظر اقتصادی و اجتماعی پیشرفت نمایند، و نهایتاً از تنبیه و مجازات خود را مصون نگه دارند. در اکثر موارد افرادی که مورد فریب این گروه قرار می گیرند به خوبی می دانند که این افراد صرفاً در حال گمراه کردنشان هستند و از اینرو به حال آنها تاسف می خورند.
اما یکی دیگر از گروههایی که مشکلات بیشتری را برای دیگران ایجاد میکند، آن دسته ای است که به طور بی رویه و بدون هیچ پیش زمینه ذهنی دروغ می گویند؛ آنها این کار را تنها برای رسیدن به مقاصد شخصی انجام می دهند. این افراد از نظر روان شناسی مبتلا به اختلالی با نام "جامعه ستیزی" هستند و در عین حال تمایلات ضد بشری نیز در آنها به وفور به چشم می خورد. تنها قوانین مصوب جامعه می تواند جلوی این دست افراد را بگیرد.
دروغ معمولاً با گذشت زمان اوضاع را برای فرد دروغگو بدتر می کند. اگر بتوانند از مهلکه ای که با دروغ گفتن برای خود ایجاد کرده اند، جان سالم بدر برند، این امر سبب میشود تا راه دروغ گفتن های آینده به روی آنها باز شده و در آینده، باز هم دست به انجام چنین کاری بزنید. آنها برای جلوگیری از لو رفتن دروغ اولی، باید دروغ های بیشتری را سر هم کنند.
زمانیکه صحبت از راست گویی به میان می آید، باید از نظر علمی برای افراد مختلف، استانداردهای متفاواتی را قائل می شویم. برای مثال از یک سیاستمدارد انتظار صداقت کمتری داریم تا یک دانشمند. ما در مورد کسانیکه مشغول به امر مطالعه و تحقیق هستند دورنمایی از خلوص و صداقت در ذهن خود ترسیم می کنیم و توقع نداریم که ما را فریب دهند، اما به طور باطنی مثلاً به سیاستمداران حق می دهیم که حداقل برای اینکه بتوانند در انتخابات پیروز شوند، تا حدودی بر روی حقایق شخصی در پوش بگذارند.
اما به راستی ما چرا افراد کاذب به ویژه انواع جامعه ستیز آنها را دوست نمی داریم؟ این مسئله بر می گردد به مقوله اعتماد. زمانیکه فردی دروغ میگوید، باعث گسستن پیوندهای انسانی میان خود و دیگران می شود. این پیوندها، همان توافق های مطرح نشده هستند که هر فرد موظف است در برخورد با دیگران آنها را رعایت کند. همه انتظار داریم همانطوری که ما با دیگران برخورد می کنیم، آنها نیز به همان شیوه در مقابل ما عکس العمل نشان دهند. در اکثر موارد دروغ های بزرگ و جدی سبب میشوند که ما دیگر نتوانیم به فرد مقابل اعتماد کنیم.
از آنجایی که هنگام دروغگویی، مقوله اعتماد و اطمینان در معرض خطر قرار می گیرد، بهتر است که فرد کاذب حقیقت را به سرعت آشکار کند. این امر یکی از بهترین راهها برای مراقبت از اعتماد به شمار می ورد. اگر حقیقت را تنها زمانیکه تحت فشار قرار بگیرد به زبان بیاورد، آنوقت جلب اعتماد مجدد خیلی سخت تر خواهد شد.
یکی از مهمترین پیغام هایی که والدین در مورد دروغ گفتن باید به بچه های خود آموزش دهند، این است که خودشان همیشه رو راست و صادق باشند و از فرزندانشان هم بخواهند که رفتار مشابهی در مقابل آنها داشته باشند. باید به بچه ها گوشزد کنید که فقط می خواهید حقیقت را بشنوید و اصلاً کاری ندارید که عمل آنها تا چه حد بد بوده. باید متوجه باشد که هر چقدر هم که اوضاع وخیم شود، باز هم خیلی بهتر از این است که شما را فریب دهد. به او بگویید که ارزشمند ترین و مقدس ترین نعمت رابطه شما از اعتمادی که نسبت به هم دارید، سرچشمه می گیرد.
تمام پیش فرض هایی که در قسمت بالا به آنها اشاره کردیم، زمانی معنا پیدا میکنند که شما متوجه شوید طرف مقابل در حال دروغ گفتن است؛ برخی از افراد آنقدر در دروغ گفتن حرفه ای هستند که شاید مدت زمان زیادی طول بکشد که ما متوجه شویم آنها دروغ گفته اند.
در چنین شرایطی چگونه می توانیم تشخیص دهیم که گمراه شده ایم؟ در این زمینه هیچ راه محفوظ از خطا و شکستی وجود ندارد، اما اغلب سر نخ هایی هست که در صورت مشاهده در رفتار و حرکات فرد مقابل می توانیم به آنها مشکوک شویم:
 

پرهیز از ارتباط چشمی: معمولاً زمانیکه مشغول مکالمه هستید، طرف مقابل تقریباً باید نیمی از کل مدت زمان گفتگو، با شما ارتباط چشمی برقرار کند. اگر دیدید که ار تباط چشمی وجود ندارد و یا زمانیکه به جای معینی می رسد، سرش را پایین انداخته و زمین را نگاه می کند، می توانید شک کنید که در حال دروغ گفتن است.

 

تغییر تن صدا: تغییر در لحن صحبت کردن و یا میزان گفته ها میتواند به عنوان نشانه هایی از دروغ گفتن به شمار رود. در این حالت فرد در جمله های خود به طور متناوب از "اوم" و یا "اِاِاِاِ" استفاده می کند.

حرکات بدن: دور کردن بدن، پوشاندن صورت و یا دهان و تکان دادن بیش از اندازه دست ها و پاها نشاندهنده دروغ هستند.
 

حرف های ضد و نقیض: بیان عباراتی که نه تنها با یکدیگر همخوانی ندارند بلکه متناقض همدیگر نیز هستند، می توانند شما را مشکوک کنند.

اگر شما عادت کرده اید که تمام مدت حتی در مورد مسائلی که مهم نیستند هم دروغ بگویید، مطمئن باشید که در نهایت -- اگر تا به حال این اتفاق برایتان روی نداده باشد -- دچار مشکلاتی در روابط، مسائل اقتصادی و قانونی خواهید شد. ابتدا باید دلیل این امر را که اصلاً چرا دروغ می گویید، پیدا کنید و سپس در پی جبران این رفتار مخرب برآیید. اگر احساس می کنید که از درون نیاز به فریب دادن دیگران دارید، باید حتما با یک روانشناس مشاوره کنید .

 

+ نوشته شده در  Thu 4 Jan 2007ساعت 1:4 PM  توسط پيمان   | 

شهر هرت

شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب
شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگه رو مي شناسن
شهر هرت جايي است که همه بَدَن مگر اينکه خلافش ثابت بشه
شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه:‌ دوباره لاف زدي؟؟
شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند
شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند
شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند
شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر
شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت
شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد
شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند
شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف
شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن
شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شن و ماموراي امنيت شهر مي گن: به ما چه. مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند
شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن
شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري
شهر هرت جاييه که موسيقي حرام است حرام
شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر برادرن اما اين برادرا خواهرا رو که نگاه مي کنن ياد تختخواب مي افتن
شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه
شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه
شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي
شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار
شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي
شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه...
شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه
شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن
شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي..
شهر هرت جايي است که .......
خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!!
+ نوشته شده در  Wed 3 Jan 2007ساعت 3:18 PM  توسط پيمان   | 

صدام حسین اعدام شد !

با سلام به نظر من اعدام صدام حسين خيلي زود انجام شد و فكر مي كنم كه دادگاه , خيلي سريع و خلاصه در مورد اين متجاوز و شرير عراقي حكم كرد . در صورتي كه او يكي از بزرگترين جنايات را در حمله به ايران عزيز مرتكب شد كه دادگاه در مورد اين جنگ 8 ساله سكوت مطلق اختيار كرد .او بايد در مورد حملات شيميايي و  كشتار بيرحمانه كردهاي مهربان عراقي پاسخگو مي بود . من نه تنها اين حكم را تائيد ميكنم بلكه آن  حكم را , خيلي حكمي محترمانه از طرف خدا در مورد او مي دانم .

 به نظر من اين متجاوز جنگي بايد تيرباران مي شد حكم اعدام با طناب دار خيلي اشرافي بود براي اين شرير و متجاوز نفرين شده عراقي.
من فكر مي كنم كه ديكتاتور ها و كساني كه با خرافات بر مردم حكومت مي كنند , بايد بعد از چندين دهه بيدار شوند و به جاي تكيه برروي نيروي نظامي وسركوب مردم مظلوم وطنشان و داشتن بمب اتمي براي ترساندن بقيه كشورها , به فكر آبادسازي مملكت باشند . نمي شود به نام خدا و پيامبر خدا بر انسانها جنايت كرد و هماندم دم از خدا زد.

صدام حسين در طول حكومت ديكتاتوري خود جمله  عربي " الله اكبر " را برروي پرچم كشور قرار داد  . و به نام خدا و يك مسلمان نما جه جناياتي كه در حق مملكت عراق روا نداشت . در طول دادگاه هم قرآن در دست داشت. آيا قرآن سنخيتي با اين موجود پليد داشت ,من كه فكر نمي كنم !!


+ نوشته شده در  Sun 31 Dec 2006ساعت 4:18 PM  توسط پيمان   | 

اين داستان در سال 1356 نوشته شده است!

                                   
مرد از زن كه به شدت احساس زيبايي مي‌كرد، پرسيد:
ـ ببخشيد، شما «شارون استون» نيستين؟
زن با عشوه گفت: نه ... ولي.
و پيش از آن‌كه ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فكر مي‌كردم. چون... زن حرفش را بريد، ولي همه مي‌گن خيلي شبيهشم. اينطور نيست؟

مرد قاطع گفت: نه، همه اشتباه مي‌‌كنن. به خاطر اين‌كه «شارون استون»، زن خوشگليه، ولي شما متأسفانه اصلا خوشگل نيستين. به همين دليل، من فكر كردم شما نبايد «شارون استون» باشين.
زن تازه فهميد كه رو دست خورده، با عصبانيت فرياد كشيد: بي‌شرف! مگه خودت خواهر و مادر نداري؟
مرد آرام گفت: چرا. ولي اونها هيچ‌كدوم فكر نمي‌كنن كه شبيه «شارون استون» هستن.

زن همچنان معترض گفت: خب، كه چي؟
مرد گفت: چون شما فكر مي‌كردين كه شبيه «شارون استون» هستين، خواستم از اشتباه درتون بيارم.
زن دوباره عصبي شد: برو ننه‌تو از اشتباه درآر.

مرد همچنان با خونسردي توضيح داد: عرض كردم كه، والده من يه همچي تصوري راجع به خودش نداره، ولي چون شما يه همچي تصوري دارين...
زن فرياد كشيد: اصلا به تو چه كه من چه تصوري دارم.
و كيفش را براي هجوم به مرد بلند كرد.

مرد خود را عقب كشيد و خواست كه به راهش ادامه دهد.
اما زن، دست‌بردار نبود و سه، چهار نفري هم كه از سر كنجكاوي جمع شده بودند، ترجيح مي‌دادند دعوا ادامه پيدا كند.
يك نفر به مرد گفت: كجا؟ صبر كنين تا تكليف معلوم بشه.

ديگري گفت: از شما بعيده آقا! آدم به اين باشخصيتي! [و به كت و شلوار مرتب مرد اشاره كرد].
و سومي گفت: اين خانم جاي دختر شماست. قباحت داره ولله.
زن بر سر مرد كه از او فاصله مي‌گرفت، فرياد كشيد: هرچي از دهنت دربياد، مي‌گي و بعد هم مثل گاو سرتو مي‌اندازي پايين مي‌ري؟

يك نفر پرسيد: چي شده خانوم؟ مزاحمتون شده؟
زن همچنان كه به دنبال مرد مي‌دويد و سه، چهار نفر ديگر را هم به دنبال خود مي‌كشيد، گفت: از مزاحمت هم بدتر. مرديكه كثافت.
*****
در كلانتري پيش از آن‌كه افسر نگهبان پرسشي بكند، زن گفت: جناب سروان! من از دست اين آقا شاكي‌ام. به من اهانت كرده.
افسر نگهبان سرش را به سمت مرد كه موهاي جوگندمي‌اش را مرتب مي‌كرد، چرخاند و گفت: درسته؟
مرد گفت: من فقط به ايشون گفتم كه شما شبيه «شارون استون» نيستين. اگه اين حرف اهانته، خب بله، اهانت كردم.

افسر نگهبان هاج‌وواج به زن نگاه مي‌كرد.
زن، روسري‌اش را عقب‌تر برد، آن‌قدر كه دو رشته منحني مو بتواند مثل پرانتز صورتش را در قاب بگيرد.
افسر نگهبان نتوانست نگاهش را از زن بردارد.
زن گفت: اصلا به ايشون چه مربوطه كه من شبيه كي هستم؟
افسر نگهبان به مرد گفت: اصلا به شما چه مربوطه كه ايشون شبيه كي هستن؟

مرد گفت: شما اكواين؟
افسر نگهبان گفت: اكو چيه؟
مرد گفت: منظورم آمپلي فايره كه صدا رو تكرار مي‌كنه.
افسر نگهبان گفت: جواب سؤال منو بده.

مرد گفت: آخه من دارم تو همين جامعه زندگي مي‌كنم. چطور مي‌تونم نسبت به مسائل اطراف خودم بي‌تفاوت باشم. يه پيرزني رو ديروز ديدم كه فكر مي‌كرد، سوفيا لورنه. آن‌قدر طول كشيد تا من حاليش كنم كه اينطور نيست. آخرش هم فكر كنم نشد. ديروز اتفاقا كلانتري سيزده بوديم. پيش سروان منوچهري. به خاطر همچين شكايت مشابهي.

افسر نگهبان كه همچنان شق و رق نشسته بود، فاتحانه خودكاري از جيبش درآورد و برگه‌هاي بلند پيش رويش را مرتب كرد: پس اين مزاحمت براي خانم‌ها كار هر روز شماست.
مرد گفت: نه، هر روز نه، هر وقت روبه‌رو بشم. گاهي وقت‌ها هم روزي دو بار.

البته فقط خانم‌ها نيستن. با خيلي از آقايون هم همين مشكل رو دارم. بعضي‌ها فكر مي‌كنن «مارلون براندو» هستن، بعضي‌ها فكر مي‌كنن «آرنولد» هستن. تازه فقط مسئله مشابهت با هنرپيشه‌ها نيست...
زن آينه كوچكي از كيفش درآورد و با دستمال كاغذي، خرده ريمل‌هاي زير چشمش را پاك كرد و در حالي كه آينه را در كيفش مي‌گذاشت، گفت: يه مزاحم حرفه‌اي! خوب شد كه به دام افتادي.

افسر نگهبان گفت: البته با درايت نيروي انتظامي و تعقيب و مراقبت خستگي‌ناپذير بروبچه‌ها.
زن با تعجب گفت: بله؟!
افسر نگهبان گفت: خب البته ما شما رو هم از خودمون مي‌دونيم.
زن با عشوه گفت: وا؟ چايي نخورده فاميل شديم.

افسر نگهبان زهر متلك زن را نديده گرفت و فرياد زد: آشتياني! چايي بيار.
سربازي در را باز كرد و پاهايش را به هم كوفت: چشم جناب سروان و رفت.
مرد گفت: ببين جناب سروان! من مزاحم حرفه‌اي نيستم. فراري هم نبودم كه به دام افتاده باشم. هرجا كه تذكري داده‌ام، تاوانشم پرداخته‌ام، كلانتريش هم رفتم. به هيچ‌كس هم بدهكار نيستم.
افسر نگهبان به تلخي گفت: بقيه حرفها تو دادگاه.

و كاغذي پيش روي مرد گذاشت و گفت: مشخصاتتو بنويس.
مرد سريع مشخصاتش رو نوشت و كاغذ رو برگرداند. افسر نگهبان كاغذ را به زن داد و گفت: شما هم مشخصاتتونو بنويسين.
تا آشتياني در بزند و اجازه بگيرد، پايش را بكوبد و چاي‌ها را روي ميز بگذارد، زن هم مشخصاتش را نوشت و كاغذ را به افسر نگهبان داد.

افسر نگهبان پس از مروري كوتاه به زن گفت: اين شماره تلفن منزله؟
زن گفت: بله، خونه خودمه.
افسر نگهبان گفت: اگه ممكنه شماره موبايل رو هم بدين. شايد لازم بشه [ممكن است عده‌اي اشكال بگيرند كه در سال 1356 هنوز موبايل اختراع نشده بود. اشكال وارد است. اين بخش بعدا به داستان اضافه شده است].
زن خواست كاغذ را پس بگيرد كه افسر نگهبان، كاغذ كوچكي را به او داد و گفت: روي همين هم بنويسين كفايت مي‌كنه.

مرد گفت: منم لازمه شماره موبايل بدم؟
افسر نگهبان مكثي كرد و گفت: خب بدين، اشكال نداره.
مرد گفت: آخه من موبايل ندارم.

افسر نگهبان دندانهايش را به هم ساييد: پس چرا مي‌پرسي؟
مرد گفت: مي‌خواستم ببينم اشكالي نداره من موبايل ندارم؟ آخه از قوانين بي‌اطلاعم، اينه كه...
افسر نگهبان گفت: نه، اشكالي نداره.
و به زن گفت: علت شكايت رو چي بنويسم؟

و به جاي زن، مرد جواب داد: بنويسين من به ايشون تهمت زده‌ام كه شبيه «شارون استون» نيستين.
و به زن گفت: اگه اهانت ديگه‌اي به شما كرده‌ام، بگين.
زن گفت: خب اين خودش يه جور مزاحمته ديگه.

مرد گفت: ولي شما به من گفتين: بي‌شرف، كثافت، گاو و حرف‌هاي ديگه كه حالا بعد من در شكايتم مطرح مي‌كنم.
زن جا خورد و گفت: خب من اون موقع عصباني بودم.
و به افسر نگهبان گفت: حالا بايد چه كار كرد؟
افسر نگهبان گفت: پرونده كه تكميل شد، مي‌فرستمتون دادگاه. اونجا قاضي حكم مي‌ده.

مرد پرسيد: در مورد اين‌كه ايشون به «شارون استون» شباهت داره يا نداره قضاوت مي‌كنن؟
و با خود ادامه داد: كار قاضي هم واقعا دشواره‌ ها. اگه بخواد از نزديك بررسي كنه.
افسر نگهبان گفت: نخير، در مورد اهانت و ايجاد مزاحمت شما قضاوت مي‌كنن.
و به ساعتش نگاه كرد و گفت: ضمنا حالا ديگه وقت اداري تموم شده. شما امشب اينجا مي‌مونين تا فردا صبح راهي دادگاه بشين.

مرد به زن گفت: من حالا كه بيشتر دقت مي‌كنم، مي‌بينم در قضاوتم اشتباه كرده‌ام. شما خيلي هم بي‌شباهت به «شارون استون» نيستين.
زن گفت: واقعا مي‌گين؟!

مرد گفت: واقعا. اگه اين شباهت وجود نداشت، چرا من از ميون اين همه هنرپيشه، اسم «شارون استون» رو آوردم؟!
زن گفت: خيلي‌ها بهم مي‌گن. آرزو دارم يه بار با «شارون استون» روبه‌رو بشم، ببينم خودش چي ميگه.
مرد گفت: اون هم حتما به اين شباهت اعتراف مي‌كنه.

زن به افسر نگهبان گفت: من مي‌خوام شكايتمو پس بگيرم. واقعا حوصله دادگاه و دردسر و اين حرفا رو ندارم. اين كاغذارو هم پاره كنين بريزين دور.

افسر نگهبان گفت: نمي‌شه. قانون وظيفه خودشو انجام مي‌ده.
زن با تعجب پرسيد: وقتي من از شكايتم صرف‌نظر كنم...؟
افسر نگهبان گفت: باشه. تكليف قانون چي مي‌شه؟!
مرد گفت: قانون كه شماره موبايل ايشون رو داره.

افسر نگهبان نشنيده گرفت و به زن گفت: مشكله. ولي خودم يه جوري حلش مي‌كنم.
مرد از جا بلند شد كه برود. قبل از رفتن، رو كرد به افسر نگهبان و گفت: يه سؤاليه كه از اول كه آمديم اينجا تو ذهنم موج مي‌زنه، مي‌شه بپرسم؟
افسرن نگهبان در حالي كه كاغذها را پاره مي‌‌كرد، گفت: بپرس.
مرد گفت: مي‌خواستم بپرسم شما شبيه «شرلوك هلمز» نيستين؟!
                                                                                                                 سيدمهدي شجاعي
+ نوشته شده در  Fri 29 Dec 2006ساعت 4:52 PM  توسط پيمان   | 

مقايسه قسمت هاي مختلف مربوط به مدرسه با فيلم ها

مقايسه قسمت هاي مختلف مربوط به مدرسه با فيلم ها

مدرسه ما : پايگاه جهنمي
خروج از مدرسه : فرار از آلكاتراس
ديدن مدير از دور : شبهي در تاريكي
نمره بيست : افسانه آه
مدير مدرسه : مرد 6 ميليون دلاري
شوخي با مدير : بازي با مرگ
روز دادن كارنامه : حادثه در كندوان
امتحان : شايد وقتي ديگر
روزي كه معلم به كلاس نمي آيد : بوي خوش زندگي
اخراج از كلاس : يك بار براي هميشه
نمازخانه دبيرستادن : قطعه اي از بهشت
زنگ آخر : آرايشگاه زيبا
امحان پايان ترم : قلب ها براي كه مي تپد
پيام متقلب براي ديگران : چشم هايم براي تو
راهي براي متقلبان : جيب بر ها به بهشت نمي روند
آنتن مدرسه : جاسوس سه جانبه
جاي سيلي معلم : دايره سرخ
دبير تربيتي : پاك باخته
صفر هاي پشت سر هم : برج مينو
اعتراض براي نمره : شليك نهايي
حياط مدرسه : پارک ژوراسيک
زنگ ورزش : المپيک در بازداشتگاه
شوراءدبيران : جنگ نفتکشها
ناظم : پليس آهني
کنکور : بالاتر از خطر
ديدن معلم از دور : سايه عقاب ها
نگاه معلم : بگذار زندگي کنم
دانشگاه : سرزمين آرزوها
خارج از مدرسه : آن سوي آتش
بحث با مدير : فرياد زير آب
شاگرد اول كلاس : پرنده كوچك خوشبختي
پاي تخته : لبه تيغ
ديكتاتوري معلم : مزد ترس
منفي هاي پشت سر هم : گلوله هاي بي صدا
اولين دانش آموزي كه معلم از او درس مي پرسد : قرباني
وراجي سر كلاس : مجوز مرگ
آخر كلاس : بهشت پنهان
مبصر كلاس : افعي
بوي جوراب بچه ها : عطر گل ياس
دبيرام مدرسه ما : تبعيدي ها
اخراج از مدرسه : مي خواهم زنده بمانم
سايه دبير تربيتي : سايه شوگان
دفتر دبيران : خانه ارواح
نمره ده : شانس زندگي
اتاق ورزش : جزيره آدم خور ها
دستشويي : اطاق گاز
سال آخر دبيرستان : سال هاي بي قراري
ساختمان مدرسه : آسمان خراش جهنمي
اخراجي ها : بينوايان
رفتن به دانشگاه : هدف سخت
دفتر مدير : کلبه وحشت
صاحبان نمره زير ده : سربداران
كيف هاي دانش آموزان : محموله
ظرفيت نيمكت ها : دو نفر و نصفي
سوسك در كلاس : انفجار در اطاق عمل
كلاس خصوصي : وعده پنهان
زنگ ادبيات : نان و شعر
دفتر ناظم : محكمه عدالت
حالت دانش آموز هنگام پاسخ دادن : زرد قناري
دانش آموزان رشته رياضي : سوته دلان
رفتار مشاور مدرسه با دانش آموزان : عاشقانه

 

+ نوشته شده در  Thu 28 Dec 2006ساعت 8:1 PM  توسط پيمان   | 

درخت و مسافر !!

                      
 
كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي .
كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست .
مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت .
و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود .
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود .
درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت .
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم .
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي !
درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از.پيمودن‌ جاده‌هاست.
+ نوشته شده در  Wed 27 Dec 2006ساعت 9:15 PM  توسط پيمان   | 

درد مشترك من و خروس

شايد اين يك طنز باشد , ولي اين طنز تلخ جامعه امروز ايران هست و مشكل بسياري از اقشار جامعه كه داراي درآمدي متوسط هستند . ايراني كه يكي از ثروتمندترين كشورهاي دنيا است و علاوه بر اين داراي باهوشترين و بااستعدادترين مردم جهان است , واقعا اين طنز تلخ هست ولي واقعي است

 

من و خروس هر دو
يك درد مشترك داريم
هر دو پي مرغيم و نمي يابيم
هر دو از كم يابي مرغ نالانيم
و خسته از اين همه گشتن

خروس مي خواهد
پيدا كند ياري براي تمام عمر
و من مي خواهم
تنها يك شب با شكمي سير سر بر بالين بگذارم

من و خروس مي گرديم
گرسنگي آزارم مي دهد
نگاهي به چهره نه چندان معصوم خروس مي كنم
به راستي مزه ي خروس با مرغ فرقي مي كند؟!
چرا اين فكر تا الآن به ذهنم نرسيده بود ...
كارد را بر مي دارم
خروس ناباورانه من را مي نگرد ...

ديگر من و خروس آن درد مشترك را نداريم!

+ نوشته شده در  Wed 27 Dec 2006ساعت 2:8 PM  توسط پيمان   | 

مطالب قدیمی‌تر