تبليغاتX
مجله الكترونيكي پيمان
 

راستش امشب طولاني ترين شب  سال هست كه ما ايرانيها به نام شب يلدا مي شناسيم.
راستش براي ما غربت نشين ها كه حالا براي درس يك چند سالي را بايد به دور از خانواده و دوست وآشنا سر كنيم خيلي سخته كه عيد و شب يلدا و جشن هاي ديگر را تنها بگذرونيم . متاسفم ولي بايد يك گله حسابي از هموطنان ايرانيم بكنم , و اون اينكه خيلي ما ايرانيها به هم بد مي كنيم  و هواي هموطنان خودمون را نداريم ولي براي خارجي جماعت سر و دست مي شكنيم , بارها شده كه چندين ايراني تو اين غربت در يك شهر يا در شهرهاي خيلي نزديك به هم زندگي مي كنند ولي حاضر نميشن با يك دوست تازه نزديك بشن  و با هم يك جشن عيد يا شب يلدا و غيره را دور هم باش
ند,  به خدا دوستي كاري ساده اي است, ما انسانها به هم احتياج داريم و تنهايي خيلي مي تونه زندگي در غربت را سختتر بكنه .

 يك كم از همين تركها و عربها ياد بگيريم كه, خيلي از ما ايرانيها مي گوئيم : كه اين اقوام مشكل دارند ولي آنچنان هواي هم را دارند كه " برادر هواي برادر را دارد ". اگر ما هم هواي هم را داشته باشيم و سعي نكنيم از 60 كيلومتري همديگر رد بشيم همه چيز خوب ميشه . مشكل ايراني اين است كه به ايراني مشكوك است .

انگار خيلي غرغر كردم ولي انگار لازم بود .
بازهم شب يلدا را به تمام هموطنان خوبم تبريك مي گويم و آرزوي روزهاي پر موفقيت براي همه دارم.
دلتون شاد - لباتون هميشه  خندان و وجودتان دور از مريضي و ناراحتي باد

                                                                                                                           پيمان

+ نوشته شده توسط پيمان در Thu 21 Dec 2006 و ساعت 12:10 PM |
 
بر اساس تحقیقات یک موسسه ژاپنی که بر روی رابطه گروه خون افراد با ویژگی های شخصیتی آن ها کار می کند، افراد با گرو ه های خونی مشابه دارای شخصیت ها مشابهی هستند. آیا شما با این طبقه بندی موافق هستید؟ 
 
گروه خون و RH
درصد افراد با این گروه خونی
O +
40 %
O -
7 %
A +
34 %
A -
6 %
B +
8 %
B -
1 %
AB +
3 %
AB -
1 %
 
 
TYPE O
شما می خواهید که بر دیگران رهبری کنید و وقتی چیزی را می خواهید هر کاری برای به دست آوردن آن می کنید. . شما دیگران را به دنبال خود می کشید، وفادارید و پر انرژی، شما حسود هستید و به راحتی می توانید با دیگران رقابت کنید.
TYPE A
شما به هارمونی، آرامش و سازماندهی کار ها علاقه مند هستید. با دیگران به خوبی همکاری می کنید و احساساتی، صبور و حساس هستید. در کنار این ها شما سخت کوش هستید و می توانید در رویاروی با مسایل آرامش خود را حفظ کنید.
TYPE B
شما کاملا فرد گرا هستید و می خواهید هر کاری را به روش خودتان انجام دهید. شما خلاق و انعطاف پذیر هستید به گونه ای که می توانید با هر موقعیتی به آسانی تطبیق پیدا کنید. ولی اصرار شما بر مستقل بودن گاه بیش از حد است و به نقطه ضعف شما تبدیل میشود.
TYPE AB
دوست داشتنی و مسلط به نفس. شما معمولا محبوب هستید و با افراد به راحتی رابطه برقرار می کنید. شما توانایی خوبی در سرگرم کردن دیگران دارید ولی به راحتی با کسی صمیمی نمی شوید. کمی در تصمیم گیری مشکل دارید.  

+ نوشته شده توسط پيمان در Tue 19 Dec 2006 و ساعت 9:34 PM |
         

جونم واستون بگه كه حضرت سقراط در زمان جواني يك غلطي كرد و اون موقع كه دانشجوي رشته فلسفه دانشگاه آپولون بود عاشق ”گزانتيپ“ يكي از دختران همكلاسيش گرديد و هنوز چند ماهي از اين آشنايي ميمون نگذشته بود كه ازدواج مابين سقراط و گزانتيپ به خوشي و ميمنت صورت گرفت اما چشتون روز بد نبينه از شانس ترشيده سقراط، گزانتيپ يكي از اون زنهاي ناتوي هزار چهره بد خلق و نامهربان از آب در آمده و چنان بلايي بر سر سقراط حكيم در آورد كه مرغان آسمان آتن هفت شب و هفت روز به خاطر سياه بختي سقراط جوان اشك ريخته و حلوا پخش مي كردند!
به هر حال حضرت سقراط حدود پنجاه سالي با گزانتيپ خاتون سر كرده و به اميد اينكه گذشت زمان و بچه دار شدن در روحيه و رفتار سگي وي اثر مثبت بجاي گذارد، دندان بر روي جگر گذاشته و لام تا كام صداي اعتراضش بلند نمي شد. اما هر چه سقراط نجابت به خرج مي داد، گرانتيپ رويش بيشتر شده و هر روز بيش از ديروز حال سقراط را گرفته و به نحوي از انحا شكنجه روحي و روانيش مي داد، متاسفانه يا خوشبختانه هم حضرت استاد سقراط، كاتوليك متعصب تشريف داشته و بدين ترتيب نه مي توانستند تجديد فراش نموده و نه قادر بودند كه عليا مخدره گزانتيپ را طلاق داده و براي هميشه از شر ايشان رها شوند تا اينكه در روزي از روزهاي بهاري كه جناب استاد در سر كلاس درس منطق مشغول تدريس به شاگردان خويش بودند چشمان تيز بينشان به چهره فتان يكي از دانشجويان ترم اولي افتاد و حالا عاشق نشو كي بشو! به قول معروف: عشق پيري گر بجنبد سر به رسوايي زند!! جالب آنكه دختري كه قلب استاد را ربوده و به تسخير در آورده بود كسي نبود جز ژوليت معشوقه رومئو!!!
سقراط كه بدجوري خاطر خواه ژوليت شده بود به هر كاري كه از يك پيرمرد هفتاد ساله آن هم استاد دانشگاه بعيد بود دست مي زد تا بلكه نظر ژوليت را به خود جلب نموده و بعله ديگه... يك روز كت و شلوار مخمل پسته اي مي پوشيد با جليقه جير، روز ديگر اوركت پلنگي به تن مي كرد با كفشهاي پاشنه قيصري، روز بعد ادوكلن «وان من شو» مي زد و سرش را با روغن نارگيل «چارلي» چرب مي كرد، روز بعدترش هم كت تك قرمز جيگري بر تن كرده و عينك آفتابي «رِيبن» زده و پشت ماشين اپل كورساي زرشكي اش جلوي درب دانشگاه « تيك آف» مي زد، روزهاي ديگه اش هم كه سيگار برگ «كاپيتان بلك» بر لب و كلاه كابويي بر سر بر روي موتور هوندا تك چرخ مي زد و آواز هندي «مرا ببوس» را چهچهه مي زد! ولي تموم اين كارها بجز اينكه مقام و مرتبت اجتماعي جناب سقراط را تنزل داده و ايشان را نزد اهالي آتن سرافكنده و رو سياه بگرداند اثر ديگري نداشت كه نداشت چرا كه ژوليت اصلاً و ابداً نه تنها روي خوش به سقراط نشان نداده بلكه يك بار هم كه جناب سقراط اون رو دعوت به پيتزا در رستوران «ببرهاي گرسنه» واقع در «شهرك شرق» نمود با افاده و ناز و كرشمه گوشه چشمي نازك كرده و خطاب به استاد گفتش كه: ايش، واه واه، خجالت هم خوب چيزيه! مرتيكه كچل با يك زن و سه تا بچه و هفتاد سال سن تازه فيلش ياد هندوستان كرده و افتاده توي خط دختر بازي!! تو كه الان يك پات لب گوره به جاي اين كارها بايد بري دنبال نماز و روزه تا بلكه يك كمي از گناهات بخشيده بشه، نه اينكه بيفتي دنبال دختر مردم كه همسن و سال دختر خودت مي مونه!!! به هر حال اين درست كه سقراط خاطر خواه و عاشق ژوليت شده بود منتهي چون سنشون اصلاً بهم نمي خورد و از طرفي هم سقراط كچل تمام عياري بود و عينهو «يول برينر» و «زينال بندري» سرش را تيغ ژيلت مي انداخت و باز هم از شانس بد سقراط، اون موقع هنوز كاشت مو و هرپيس و كلاه گيس مد نشده بود به همين خاطر ژوليت خوشگله روز بروز نسبت به ابراز عشق سقراط منزجرتر شده و به رومئو علاقمندتر مي گشت! آخر الامرهم سقراط كه از دزديده شدن قلب ژوليت توسط رومئو بد جوري آزرده خاطر نااميد شده بود براي ژوليت پيغام فرستاد كه: اي يار بي وفا! اي شاگرد تنبل درس عشق و عاشقي! اي گل سر سبد استان روم شرقي و غربي! سَنه قوربان اولوم! بابا اي ولله دمت گرم! وُلك، دختر آتني كه اين قدر نامرد نمي شه!!! ما چي چيمون از اون پسره لاغر مردني رومئو كمتر بود كه دلت را به اون دادي و قلوه ات را به ما حواله كردي! آخه اون بچه رپ زير ابرو برداشته ژل به سر گرفته كه ديپلم نظام قديمش را هم به زور پارتي بازي از دست عمو افلاطون گرفت كجاش به ما سره كه تو ما را ول كردي و چسبيده اي به او! تازه اگه اون مدل موهاش تيفوسي و تن تنيه، من مدل موهام كله پوستيه كه هم مدل جديدتريه و هم ابهت و قدر منزلت آدم رو نزد برادران نئونازي بالاتر مي بره! مثلاً من سقراطم و هفت هشت تا مدرك پزشكي و مهندسي فاضلاب و فيزيك اتمي و شيمي محض و رياضيات كاربردي از دانشگاههاي معتبر سرتاسر دنيا اعم از نيوجرسي، سوربن، شيكاگو و همين دانشگاه آزاد خودمون واحد آتن مشرق براي خودم دست و پا كرده ام، پول ندارم كه دارم، شهرت و مقام و موقعيت ندارم كه دارم، خوش تيپ و هاي كلاس و استاد دانشگاه نيستم كه هستم، موبايل و پاترول و ويلاي شمال در نمك آبرود و رامسر ندارم كه دارم، هر سال شيش هفت بار  بلاد خارجه از ايران و روم و مغولستان گرفته تا ونزوئلا و شاخ آفريقا و هلند و اسپانيا سفر نمي كنم كه مي كنم، ده پونزده تا برج و آپارتمان دوبلكس و باغ و خونه درندشت با كليه امكانات رفاهي اعم از سونا، جكوزي، استخر و آسانسور توي نياوران و شهرك غرب و فرمانيه ندارم كه دارم، اون موقع تو دختره مانتو كوتاه پوشيده رژلب ماليده به ما مي گي بريم كنار بوي اخ مي ديم و به رومئو علاف و بيكار و دختر باز پشت كنكوري كه حتي هنوز پول تو جيبيش را از مامان و باباش مي گيره و سابقه خلاف و چاقو كشي و حشيش كشي و فرار از خدمت سربازي را هم يدك مي كشه مي گي عزيز دلم؟ واي به حالت ژوليت اگه به عشق خالصانه و بي شيله پيله من پاسخ مثبت دادي كه هيچ و گرنه همين فردا پس فردا علاوه بر اينكه نمره پايان ترمت در درس فلسفه و تاريخ و منطق را صفر ميدهم، مي روم نزد مسئولان حراست دانشگاه و پرونده گودباي پارتي رفتن هاي و بد حجابي ها و آرايش هاي غليظ و اتوزني ها و سوار ماشين پسرهاي غريبه شدن و رابطه نامشروع با رومئو لات آسمان جل بي خانواده داشتن و پاي تلفن هاي عمومي كشيك دادنهايت را افشا مي كنم تا براي هميشه از دانشگاه و ادامه تحصيل اخراجت كرده و بفهمي كه يك من ماست چند من كره مي دهد؟!
خلاصه سرتان را درد نياورم. پس از اين كه اين پيغام و پسغام سقراط رسيد به دست ژوليت، اون هم نامردي نكرده و يك راست رفت پيش رومئو و ماجرا را از سير تا پياز برايش تعريف كرده و يك كمي هم بالاش گذاشت و شرط ازدواج با رومئو را كنده شدن كلك سقراط بيان نمود! رومئو رگ گردني هم كه تازگي ها فيلم قيصر و اعتراض مسعود كيميايي را توي سينما شهر فرنگ نگاه كرده بود، كفشهايش را عينهو بهروز وثوقي وركشيده و به افتخار عشق وفادارش ژوليت يك پياله سركشيده و چاقوي ضامندارش را برداشت و رفت جلوي دانشگاه ادبيات و علوم انساني آتن وحالا نعره نكش كي بكش! علي ايحال بعد از آبروريزي مذكور و چاقو خوردن سقراط از رومئو و قشقرق وحشتناكي كه زن نانجيب سقراط به پا كرد حضرت استاد اجل به اين نتيجه رسيد كه ديگر نه برايش نزد مردم آبرويي مانده و نه عزت و حيا و شرفي! به قول معروف هر چه محبوبيت و معروفيت كه طي پنجاه سال عبادت و تعليم و تعلم و تدريش و شب زنده داري و زجر كشيدن ها و دود چراغ خوردن ها نزد اهالي آتن بدست آورده بود بر اثر لحظه اي غفلت و گرفتار شدن در دام ابليس عشق نابهنگام و نابهنجار دود شد و رفت هوا !!!  به همين خاطر سقراط معظم در يكي از شبهاي سرد زمستاني تصميم گرفت كه براي رهايي از ننگ و رنگ كثيفي كه دامانش را لكه دار نموده بود، خودش رو خودكشي كنه و بدين ترتيب نه تنها براي هميشه از دست آن زن عجوزه هفت خطش راحت شده، بلكه داغ عشق ژوليت را نيز با مرگ خويش به فراموشي ابدي بسپارد! اما از يك طرف هم اون موقعها تنها راه خودكشي و انتحار يا طناب دار بود يا مدل پسر عموهاي «اوشين تاناكورا» هاراگيري با شمشير و نيزه و چاقو! خوب سقراط حكيم هم با خودش حساب كرد كه حالا بايد بگيريم بميريم چرا اين طوري با زجر و درد بميريم، هم بخواهيم به ديدار عزرائيل نايل شده و هم اينكه سلولهاي نحيف و عزيز بدنمون رو با دستهاي خودمون اره اره كنيم، اين كه نشد كار؟ ناسلامتي سقراطي گفتن، حكيمي گفتن، فيلسوفي گفتن!! بنده خدا، سقراط هر چي دنبال يك راه صيف تر و سالمتر و بدون درد و زجر گشت و جستجو كرد هيچ چيزي دستگيرش نشد كه نشد، از بدشانسي سقراط خان اون ايام هم هنوز قرصهاي آرامبخش مثل ديازپام و اگزازپام اختراع نشده بود كه با خوردن چند تا دونه ناقابلش خيلي رمانتيك و احساسي بزنه بند دلش و لباس خواب ابديش رو بپوشه و مثل يك بچه خوب و سر براه بره بخوابه توي رختخوابش و خواب اون دنيا رو ببينه؟! اينه ديگه وقتي مي گن علم چيز خوبيه بازم شماها بگين نه ثروت خوبه؟! علي ايحال سقراط با جمع بندي مسايل فوق و تفكرات و تدبرات خاص فيلسوفي بدين نتيجه رسيد كه اگر هم بخواد از دست زنش، گزانتيپ خاتون خلاصي يافته و هم اينكه آبرو وعزت واقتدارش لكه دار نشده و برو بچه هاي نازي آباد و درخونگاه و قلعه مرغي فلورانس برايش متلك و لغز و ضرب المثل درست نكنند كه: سقراط دستش به ژوليت نمي رسيد مي گفت كه پيف پيف بو پيف پاف « ال جي» مي ده!
فلذا تصميم گرفت كه با تقليد از فرمول مرگ امير كبير به زندگي خودش خاتمه داده به گونه ايكه، نه سيخ بسوزد نه كباب!!! البته به عنوان تبصره و تذكر خدمتتان عرض نمايم كه عده اي از دوستان گرمابه و قهوه خانه نزد سقراط آمده و متاسفانه يا خوشبختانه او را از نوع مرگ امير كبير نيز ترسانيدند چرا كه اولاً امير كبير يك ناصر الدين شاه نامردي داشت كه حكم قتلش را صادر كند و سقراط اين طور شاه سبيلوي بي چشم و رويي كه حكم قتل دامادشان را به آساني آب خوردن امضاء كند در اختيار نداشت. ثانياً امير كبير رگش را در حمام فين كاشان زدند و سقراط محل اقامتش هتل هايت اتن بود و اگر هم مي خواست كه اين گونه قرباني و فدايي راه عشق قلمداد گردد ناچار بود كه حمام فين كاشان را از روي نقشه جغرافيا پيدا كرده و رخت سفر به انجا ببندد كه آن هم ميسر و ميسور نبود چرا كه هتل هايت آتن كجا و حمام فين كاشان كجا؟ تازه اون روزها كه هنوز هواپيما و قطار و اتوبوس اختراع نشده بود پس بايستي حضرت استاد با خر و الاغ و يابو راه سفر در پيش گرفته كه آن هم از  توان آن پيرمرد حكيم زندگي سير شده خارج بود و معلوم نبود كه تا چند سال ديگر بايستي در راه باشد آنهم به شرط آنكه دزدها و سرگردنه گيرها راه را بر او مسدود نكرده و از سرش تاج گل عروس درست نمي كردند؟! از همه مهمتر اينكه مرگ امير كبير كه با بريدن رگهايش به انجام رسيد مرگي خونين و تا حدودي خشونت انگيز و خشن مآبانه به نظر مي رسيد و سقراط هم هيچ دلش نمي خواست كه اين چنين به ناحق نخونش به زمين ريخته و در نهايت از فردا پس فردا اب زنش هم به عنوان تنها يادگار آن مرحوم به قتل رسيده هر روز مصاحبه شده و فيلم و عكس گرفته شود و ايشان توي گور با سوسكها ومورچه ها و موشها نبرد نابرابر داشته باشند و خانم خانمها هم توي بي بي سي وان ابي سي و رويتر و آسوشيتدپرس، قهوه تلخ فرانسوي نوش جان كرده و به ريش سقراط و باباي سقراط بخندد؟! تازه از كجا معلوم ك فردا پس فردا همين خانم سقراط كه شهرتي به هم زده و معروفيتي كسب مي نمود كارش بالا گرفته و كارگردانهاي بيكار سينما كه از زور گرسنگي و بي پولي توي جيبهاشون،‌شپش ها فوتبال دستي بازي مي كنند به او پيشنهاد بازي در سري فيلمهاي دنباله دار «سقراط يك و سقراط دو و سقراط سه و سقراط تا بينهايت» را ندهند!؟ از همه بدتر اصلاً شايد يكي از همون خارجكي هاي بي چشم و رو براي اينكه معروفتر شده و دلارها و يوروهاي بيشتري به جيب زده بيايد و از زن بيوه اش خواستگاري كند درست مثل ماجراي «كندي» رئيس جمهور آمريكا كه تا ترور شد زودتر از همه «اناسيس» لامصب اومد و زنش «ژاكلين» را خواستگاري كرد و بعدش هم كه ديگه خوب مي دونين! ماه عسل خانم كندي و آقاي اناسيس توي جزاير هاوايي داشتند موج سواري مي كردن و به ترانه  I LOVE YOU گوش مي دادن و جناب كندي هم  كه زير خروارها خاك مشغول حساب پس دادن و بازجويي و سين سوال و جيم جواب نكير و منكر بود و الخ!
به هر تقدير پس از مشورت هاي بسيار جمع آوري عقايد و نظرات گوناگون و متنوع جناب سقراط تصميم گرفتند كه با رفتن به نزد جادوگري معروف از اهالي شهر آتن به نام «گل اندام باجي»، سمي مهلك اما فوق العاده خوشمزه ومقوي گرفته شده از نيشكر خالص «سواحل خليج خوكهاي كوباي كنوني» به نام «شوكران» قال قضيه را كنده و با اجير كردن چند تن از دوستان و رفقا و شفقا و شايعه و هوچي گري راه انداختن مبني بر اينكه حضرت سقراط به خاطر اين حقيقت لامكذوب كه «آسمان آبي بوده و خون هم سرخ و پرسپوليس  زلزله قرمز مي پوشد و استقلال جغجغه آبي»،‌در يكي از صبحهاي دل انگيز برفي سال نمي دونم چند قبل از ميلاد دايناسور و بعد از ميلاد اژدها، با خوردن شوكران به زندگي پر فضيلت و با عظمت خويش خاتمه داده و اين راه عظيم و پر از راز و رمز حقيقت جويي و حقيقت خواهي را به ساير اسلاف و نوابغ و نوادر ديگر سپرده و والسلام نامه تمام !!!
+ نوشته شده توسط پيمان در Tue 19 Dec 2006 و ساعت 12:42 PM |
راستش دلم براي ايران خيلي تنگ شده و دلم به حال وطنم خيلي مي سوزه !!

+ نوشته شده توسط پيمان در Sun 17 Dec 2006 و ساعت 8:7 PM |

                                   

میهمانان انواع مختلف دارند: یکدسته که بیش از حد در خانه میزبان می مانند، و دسته ی دیگر که خیلی کم می مانند.  دسته ای بسیار پرتوقع و دسته ای دیگر بسیار خجالتی هستند. دوست دارید بدانید که چطور می توانید بدون از کف دادن صبر و طاقت، به توازن لازم در این مورد برسید؟

بعضی چیزها که برای حفظ حضور ذهن و کاردانی ما در میزبانی لازم است، به پاقدم مهمانانمان بستگی دارد.  اصل مهم این است: کاری نکنید که میزبانتان از دست شما ناراحت شود. روشن است، نه؟ اما واقعیت خلاف این را نشان می دهد. در این مقاله قصد داریم  8 عادت خلاف ادب و نزاکت در میهمانی را به شما معرفی کنیم که باید بسیار مراقب باشید که از شما سر نزند.

1. هیچگاه میزبان و سایر میهمانان او را نادیده نگیرید.

گاهي پیش می آید که میزبان از دو دوست در یک زمان دعوت به عمل می آورد که معمولاً این دو نفر که بسیار با هم صمیمی هستند، حرف های زیادی برای گفتن به یکدیگر دارند. از اینرو، در میهمانی خودشان به کناری نشسته و مشغول صحبت کردن و گپ زدن می شوند و سایر میهمانان و میزبان را فراموش می کنند. در چنین موقعیت هایی میزبان احساس خواهد کرد که فقط نقش گارسن این دو نفر را دارد.

2. از زمزمه کردن و در گوشی حرف زدن خودداری کنید.

این عمل زشت که معمولاً توسط بچه ها انجام می شود، واقعاً خارج از ادب است. متاسفانه برخي زن و شوهرها عادت دارند که در جمع و میهمانی صحبت هایی را هر چند کم به صورت زمزمه وار بین خودشان رد و بدل کنند. گرچه این حرفها ممکن است واقعاً درمورد مزه ی بد سوپ یا اضافه وزن میزبانشان نباشد، اما باز هم کاری نادرست و بی ادبانه است.

3. نظرات پرخاشگرانه و توهین کننده درمورد بچه ی میزبانتان را برای خودتان نگاه دارید (حتی اگر حقشان باشد).

بعنوان پدر یا مادر، ممکن است گاهي کارهای فرزندانمان را غیر قابل تحمل بدانیم و از دست آنها عصبانی شویم  و بخواهیم رفتاری که با فرزندان خودمان داریم، با فرزندان صاحبخانه و میزبان نیز انجام دهیم. اما بهتر است بدانید که معمولاً مردم با کسانی بیشتر رفت و آمد می کنند و صمیمی می شوند که با همه ی اعضاء خانواده ی آنها مودب هستند و خوشرفتاری می کنند.

4. هیچوقت از دستپخت میزبان ایراد نگیرید.

در واقع چاپلوسی کردن و تملق در مورد دستپخت صاحبخانه همیشه تاثیر مثبت دارد و کارساز است.  

5. هیچوقت طوری وانمود نکنید که بی صبرانه قصد رفتن دارید، حتی اگر کودکانتان نیز بهانه گیری کنند.

بعضی افراد همیشه در عجله هستند. به میهمانی تولد یکی از آشنایان که می روند، تند و تند غذایشان را می خورند، چایی را پشت آن می نوشند و بی صبرانه عزم رفتن می کنند. این واقعاً نشان بی نزاکتی است و مطمئناً به صاحبخانه بر می خورد. اگر شما میزبانید، همیشه باید برنامه ای داشته باشید که این افراد عجله ای و کم طاقت را نیز سر ذوق بیاور. غذا را زود سرو کنید و برای میهمانانتان سرگرمی های ویژه مهیا کنید تا حوصله شان سر نرود.

6. سؤالهای خصوصی بی مورد نپرسید (مثلاً جزئیات مربوط به درآمد صاحبخانه).

پرسیدن سؤالات بی مورد گاهي ممکن است باعث رنجش میزبان شود و گاهي ممکن است او دوست نداشته باشد اطلاعات زیادی در مورد خود و خانواده اش در اختیار همه قرار دهد. پس از این به بعد وقتی مهمان خانواده ای بودید که هفت، هشت تا بچه داشت، دیگر سوال نکنید که "باز هم بچه می خواهید؟"

7. قدردانی از دعوت و زحمت میزبانانتان فراموشتان نشود.

درست است که میزبان معمولاً تعارفات زیادی می کند، ولی بدانید که برای دعوت شما متحمل وقت  و هزینه زیادی شده است. هرچند با رضای قلبی آنها بوده باشد، اما شما نیز باید به عنوان میهمان وظیفه ی خود را تشکر از زحمات میزبان است، به خوبی انجام دهید.

8. تشکر نکردن نشانه ی بی ادبی است.

تشکر به صورتهای مختلفی انجام می گیرد: نوشتاری، گفتاری، و یا حتی اهداء یک هدیه کوچک وقتی به خانه ی کسی می روید. تشکر کردن از میزبان به خاطر دعوتش جزء مهم میهمانی رفتن و نشانگر شخصیت شماست. این کار شما باعث می شود که میزبان روحیه ی بهتری هم برای پذیرایی از شما پیدا کند.

بدانید که هیچ چیز با تصادف و شانس صورت نمی گیرد. انجام هر کاری نیازمند تمرین و دقت فراوان است. برای اینکه بدانید در موقعیت های مختلف باید چگونه رفتار کنید، میتوانید هم از دیگران کمک بگیرید و هم رفتار بزرگان را مطالعه کنید. اگر بتوانید این تفکرات را به اعضاء خانواده تان نیز منتقل کنید، مطمئن باشید که همه ی دوستان و آشنایان از دعوت کردن شما به خانه شان به عنوان مهمان لذت خواهند برد .


 

+ نوشته شده توسط پيمان در Fri 15 Dec 2006 و ساعت 9:40 PM |
                                              

یک قورباغه تیزهوش وشاد را بردارید وداخل یک ظرف آبجوش بیندازید قورباغه چه کار می کند؟ بیرون می پرد!درواقع قورباغه فورا به این نتیجه می رسد که لذتی در کار نیست وباید برود! حالا اگر همین قورباغه یا یکی از فامیلهایش را بردارید وداخل یک ظرف آب سرد بیندازید وبعد ظرف را روی اجاق بگذارید وبتدریج به آن حرارت بدهید قورباغه چه کار می کند؟ استراحت میکند...چند دقیقه بعد به خودش می گوید:ظاهرا آب گرم شده است وتا چشم به هم بزنید یک قورباغه آب پز آماده است.نتیجه اخلاقی داستان!زندگی به تدریج اتفاق می افتد.ماهم می توانیم مثل قورباغه داستانمان ابلهی کنیم و وقت را از دست بدهیم وناگهان ببینیم که کار از کار گذشته است .همه ما باید نسبت به جریانات زندگی مان آگاه وبیدار باشیم.سوال؟اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید وببینید که بیست کیلو چاق شده اید نگران نمی شوید؟البته که می شوید!سراسیمه به بیمارستان تلفن می زنید :الو ،اورژانس ،کمک،کمک ،من چاق شده ام !اما اگر همین اتفاق به تدریج رخ بدهد، یک کیلو این ماه،یک کیلو ماه آینده و...آیا بازهم همین عکس العمل را نشان می دهید؟نه!با بی خیالی از کنارش می گذرید. برای کسانی که ورشکسته می شوند ،اضافه وزن می آورند یا طلاق میگیرند یا آخر ترم مشروط می شوند! این حوادث دفعتا اتفاق نمی افتد یک ذره امروز،یک ذره فردا وسر انجام یک روز هم انفجار و سپس می پرسیم :چرا این اتفاق افتاد؟زندگی ماهیت انبار شوندگی دارد.هر اتفاقی به اتفاق دیگر افزوده می شود، مثل قطره های آب که صخره های سنگی را می فرساید.اصل قورباغه ای به ما هشدار می دهد که مراقب تمایلات خود باشید!ما باید هر روز این پرسش را برای خود مطرح کنیم :به کجا دارم می روم؟آیا من سالمتر، مناسبتر، شادتر وثروتمندتر از سال گذشته ام هستم؟ واگر پاسخ منفی است بی درنگ باید در کارهای خود تجدید نظر کنیم.خلاصه کلام:شاید این نکته رعب انگیز باشد اما واقعیت این است که هیچ ثباتی در کار نیست یا باید به جلو پیش بروید یا بلغزید وپایین بیفتید...برگرفته از کتاب ارزشمند آخرین راز شاد زیستن

+ نوشته شده توسط پيمان در Fri 15 Dec 2006 و ساعت 9:14 PM |

 

در پي اعلام اين نكته كه تاكنون 65000 شركت تجاري ايراني در دبي ثبت شده اند , يكي از ايرانيان گفت : ما ايراني ها صبح در تهران از خواب بيدار مي شويم محل شركت تجاري ومركز خريدمان در دبي است . استعدادمان در تهران كشف شده , اما نبوغ مان در اروپا شكوفا  مي شود . براي تحصيل به  پاريس و يا لندن مي رويم , اما چون از كار در اروپا خوشمان نمي آيد, در ايالت متحده كار مي كنيم . و هروقت بيكار شديم براي گرفتن حقوق بيكاري به اروپاي مركزي مي رويم .

برنامه هاي تلوزيوني مان  از لس آنجلس پخش و در خرم آباد  دريافت مي شود . فيلم هايمان را در بيابان هاي  ايران مي سازيم. اما در ونيز و پاريس و برلين آنها را نمايش مي دهيم و از آنجا جايزه فيلمسازي مي گيريم .

 در كلن طرفدار جمهوري و در تهران طرفدار سلطنت هستيم , مهمترين مقالات سياسي مان در اوين نوشته مي شود , اما در پاريس خوانده  مي شود . از واشنگتن نامزد انتخابات مي شويم , اما صلاحيت مان در تهران رد مي شود  ,بنابراين در برلين انتخابت را تحريم مي كنيم و در لندن تصميم مي گيريم رفراندوم برگزار مي كنيم . در هلند عضو پارلمان و در اسراييل رييس جمهور مي شويم در تهران با حكومت مخالفت مي كنيم , در عراق با حكومت مي جنگيم , اما در لبنان از حكومت دفاع مي كنيم .

در تهران كنسرت موسيقي راك برگزار مي كنيم , اما در فرانكفورت كنسرت موسيقي سنتي مان با اسقبال آلماني ها روبرو مي شود , در آنكارا در كنسرت موسيقي پاپ ايراني شركت مي كنيم  ,اما در آنتاليا مي رقصيم . در كانادا برنده مسابقه ملكه زيبايي مي شويم . حقوق زنان مان در مشهد نقض ميشود , اما در سوئد از حقوق زنان دفاع مي كنيم .

 وليعهدمان در آمريكا است ,ملكه مان در يكي از شهرهاي فرانسه زندگي مي كند , رئيس جمهور سابق مان در پاريس زندگي مي كند . رئيس قوه قضائيه مان متولد عراق است , در عوض رئيس جمهور عراق سالها در ايران زندگي مي كرد و رئيس جمهور اسرائيل متولد ايران است . در ايران زندگي مي كنيم , در تركيه تفريح مي كنيم , در آمريكا پولدار مي شويم و براي مرگ به ايران بر مي گرديم.

 

+ نوشته شده توسط پيمان در Tue 12 Dec 2006 و ساعت 9:3 PM |

حرمت اعتبار خودرا هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن
که ما هر یک یگانه ایم
موجودی بی نظیر و بی تشابه .
و آرمان های خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن
تنها تو می دانی که "بهترین" در زندگانیت چگونه معنا می شود
از کنار آنچه باقلب تو نزدیک است
آسان مگذر
بر آنها چنگ در انداز ، آنچنانکه بر زندگی خویش
که بی حضور آنان ، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد.
با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده
زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود.
هر روز همان روز را زندگی کن و بدینسان تمامی عمر را به کمال زیسته ای
 و هرگز امید را از کف مده آنگاه که چیز دیگری برای دادن در کف داری.
همه چیز در آن لحظه ای به پایان می رسد که قدم های تو باز می ایستد
و هراسی به خود راه مده از پذیرفتن این حقیقت که هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد.
تنها پیوند میان ما خط نازک همین فاصله است
برخیز و بی هراس خطر کن ، درهرفرصتی بیاویز
وهم بدین سان است که به مفهوم "شجاعت" دست خواهی یافت.
آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت
عشق را از زندگی خویش رانده ای
عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری سرشارتر شود
و هرگاه که آن راتنگ در مشت گیری آسانتر از کف رود
پروازش ده تا پایدار بماند
رؤیاهایت را فرومگذار که بی آنان زندگانی را امیدی نیست
و بی امید زندگی را آهنگی نباشد
از روزهایت شتابان گذر مکن
که در التهاب این شتاب نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش
که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی
زندگی مسابقه نیست ، زندگی یک سفر است
و تو آن مسافری باش که در هرگامش
ترنم خوش لحظه ها جاری است.
"نانسی سیمس"
+ نوشته شده توسط پيمان در Tue 12 Dec 2006 و ساعت 7:27 PM |

به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است

+ نوشته شده توسط پيمان در Tue 12 Dec 2006 و ساعت 12:46 PM |

" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد  و به تماشاي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ.  از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف که نشان از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت، او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" براي او نامه اي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن، دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه اي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود:"تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت" بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمانش آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق و تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوتم مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"
 
طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد
 
+ نوشته شده توسط پيمان در Mon 11 Dec 2006 و ساعت 9:51 PM |
 
 
1- قبول کنید به دنبال برقراری رابطه هستید
افتخار کنید به سن بلوغ و بزرگسالی رسیده اید و همچنین به خوبی می دانید نیازمند همسری هستید که ادامه زندگی خود را با او بگذرانید.
2- روابط گذشته را برای خودتان حل نمایید
سعی کنید صدماتی که در گذشته به شما وارد آمده را فراموش کنید و اگر تقصیر از جانب شما بوده تلاش کنید از آنها عذر خواهی کرده و طلب بخشش نمایید. اگر بخواهید همواره وقایع تلخ گذشته را در ذهن خود مرور کنید و سعی بر منطقی کردن آنها داشته باشید، مطمئن باشید که کار به جایی نخواهید برد. شما باید از یک رابطه فقط دریافت احساسی داشته باشید. نامه ای بفرستید، تلفن بزنید، و از همه اینها بهتر رو در رو با شخص مورد نظر صحبت کنید. به خاطر داشته باشید که بخشش و عشق در قلب شما زندگی می کند نه در سرتان.
3- از تمرین تصویری استفاده کنید
بر روی یک تکه کاغذ بنویسید: "من خوشحالم از اینکه مالک ......هستم." و رابطه ای که آرزویش را می کنید برای خود توصیف نمایید. سعی کنید احساسات، و آرزوهایی را که دارید، در ذهن خود به تصویر بکشید و البته نه فقط در مورد شریک زندگی، بلکه به طور کلی در مورد رابطه تان. در آن سمت کاغذ هم بنویسید: "مطمئن هستم که به تمام خواست هایم می رسم، به این دلیل که...." و بعد هم تمام حقایق موجود پیرامون آن مطلب را برای خود به رشته تحریر درآورید. این کاغذ را به کسی نشان ندهید، اما آنرا در دسترس نگه دارید و به طور مکرر به آن نگاه بیندازید.
4- باورکنید که جذب جنس مخالف یکی از طبیعی ترین کارها در سرتاسر دنیاست
5- همان طور رفتار کنید که انتظار دارید دیگری با شما رفتار کند
در خودتان همان صفاتی را که دوست دارید شریکتان داشته باشد، پرورش دهید و برای ارتقای آنها از هیچ تلاشی مضایقه نکنید: کلاس، آماده سازی، تراپی، رشد معنوی، رژیم، ورزش و غیره.
6- اگر کاری که انجام می دهید نتیجه بخش نیست موارد دیگر را امتحان کنید
خود را از مرزهایی که در سرتاسر خود کشیده اید، رها سازید. اگر برای مدت زمان بسار زیادی است که با آدم ها متفاوت قرار ملاقات می گذارید، اما به نتیجه دلخواه دست پیدا نمی کنید، به خودتان مدتی فرصت بدهید تا بتوانید راحت تر با مسائل برخورد کنید. اگر جزء افرادی هستید که بیشتر وقت خود را در خانه می گذرانند، بهتر است کمی به بیرون بروید، و یا به کانون های همسریابی ملحق شوید.
7- به سکس با همسرتان به عنوان یک امر مقدس نگاه کنید
چون همین طور هم هست. سکس نشانه مقدسی از عشق حقیقی و سرسپردگی شما، هم نسبت به خودتان و هم نسبت به شریک زندگیتان می باشد. یک رابطه موفق جنسی می تواند یک ارتباط ضعیف را حتی تا 3 سال نیز برقرار نگه دارد. شما که دوست ندارید پس به پایان رسیدن دورانتان مجبور شوید جلوی آینه، سیگار دود کنید؟
8- اصوات درونی خود را که موجب تخریب رابطه می شوند، کنترل کنید
وقت بگذارید و با صدای درونتی تان در مورد وقایع گذشته، ترس ها، ناراحتی ها، نگرانی ها، آسیب ها، و زخم ها صحبت می کند. با انجام این کار به طور حتم به نتیجه دلخواه خواهید رسید.
9- سعی کنید برای شخص منحصر بفردی که وارد زندگیتان می شود ارزش و احترام قائل باشید
آن خانم و یا آقای مورد نظر در حال حاضر مشغول زندگی شخصی خود هستند. باید برای آنها انرژی بفرستید تا آنها را پذیرای زندگی مشترک سازید.
10- با روی باز از دیدگاههای جدید استقبال کنید
کتاب هایی از قبیل آنچه در این قسمت به آن اشاره می شود را مطالعه کنید: کتاب آمادگی برای انجام کارهای شخصی، نوشته دکتر پاتریشیا آلن؛ چگونه مجرد نمانیم، نوشته نیتا تاکر؛ سکس ، عشق ، شیفتگی: چگونه می توانم تشخیص دهم؟ نوشته ری ای شرت. حتی اگر با تمام مطالب داخل کتاب موافق نبودید سعی کنید به تدریج دید خود را نسبت به مسائل مختلف تغییر دهید.

 

+ نوشته شده توسط پيمان در Fri 8 Dec 2006 و ساعت 10:10 PM |
۱- اگر انسانها قدرت خواندن افکار يکديگر را داشتند اولين چيزي که در جهان از بين ميرفت عشق بود .! (راسل)
۲ـ دو تراژدي غمناک در دنيا وجود دارد يکي ناکامي در عشق و يکي وصال عشق !!! ( برنارد شاو )
۳ـ تجربه بيرحمترين معلمه چون اول امتحان ميگيره بعد درس ميده
۴ـ لقمان حکيم ميفرمايد : به نيکان نيکي کن اما به بدان بدي مکن چرا که بدان را بدي نهادشان کفايت است !
۵ ـ يک ضرب المثل چيني ميگه: قلب مثل يک خونه است که دو تا اتاق داره که تو يکيش شاديه تو يکيش غم پس سعي کن جوري شادي کني که غم بيدار نشه ...!)))
۶ـ بگذاريد وبگذريد.ببينيد ودل نبنديد.چشم بياندازيدودل نبازيدكه دير يازود بايد گذاشت وگذشت.(حضرت علي)
۷ـ براي بيشتر دانستن بيشتر شنيدن را بياموز .
۸ ـ انسان بزرگ به خود سخت مي گيرد ، انسان حقير به ديگران . (کنفوسیوس)
۹ـ نه هر كه به صورت زيباست به صيرت زيباست . (سعدي)
۱۰ـ بزرگترين پند زندگي اين است كه گاهي احمق ها درست مي گويند.! (چرچيل)
۱۱ـ در زندگي ثروت حقيقي مهرباني است و بينوائي حقيقي خودخواهي. (وينه)
۱۲ـخوشبختي مثل يك توپ است وقتي در حركت است به دنبالش مي دويم و وقتي ايستاده است به آن لگد مي‌ زنيم.
+ نوشته شده توسط پيمان در Fri 8 Dec 2006 و ساعت 9:56 PM |
              
نشانه بدبختی انسان اين است که آنقدر فرصت داشته باشد که فکر کند بدبخت است يا خوشبخت
                                                                      " برنارد شاو "
 
عزیز من!
خوشبختی نامه‌ای نیست که یک روز، نامه‌رسانی، زنگ در خانه‌ات را بزند و آنرا به دستهای منتظر تو بسپارد.
خوشبختی، ساختن عروسک کوچکیست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر...
به همین سادگی،
به خدا به همین سادگی؛
اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر...
خوشبختی را در چنان هاله‌ای از رمز و راز، لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیچیده‌ی ادراک‌ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده در شناختنش شویم...
خوشبختی همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده است...
ای عزیز!
انسان، آهسته آهسته عقب‌نشینی می کند.
هیچکس یکباره معتاد نمی شود،
یکباره سقوط نمی‌کند،
یکباره وا نمی‌دهد،
یکباره خسته نمی‌شود ،
رنگ عوض نمی‌کند،
تبدیل نمی‌شود 
و از دست نمی‌رود.
زندگی بسیار آهسته از شکل می‌افتد و تکرار و خستگی، بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می‌کند.
باید بسیار هشیار باشیم و نخستین تلنگرها را، به هنگام و حتی قبل از آنکه ضربه فرود آید، احساس کنیم.
هرگز نباید آن روزی برسد که ما صبحی را با سلامی محبانه آغاز نکنیم.
خستگی نباید بهانه‌یی شود برای آنکه کاری را که درست می‌دانیم، رها کنیم و انجامش را مختصری به تعویق اندازیم.
قدم اول را، اگر به سمت حذف چیزهای خوب برداریم، شک مکن که قدمهای بعدی را شتابان برخواهیم داشت.
ما باید تا آخرین روز زندگیمان_ که اینگونه به دشواری بر پا نگهش داشته‌ایم _ تازه بمانیم.
به خدا قسم که این حق ماست.  
از "چهل نامه کوتاه به همسرم "
اثر: نادر ابراهیمی
+ نوشته شده توسط پيمان در Thu 7 Dec 2006 و ساعت 9:26 PM |

+ نوشته شده توسط پيمان در Thu 7 Dec 2006 و ساعت 2:47 PM |

از نظر ژاپني ها مراسم بدرقه و پيشواز از مسافران يكي از عجيب ترين مراسم ايراني است !!!

گردشگران ژاپني مراسم بدرقه و پيشواز مسافر را يكي از عجيب ترين رسم هاي ايراني مي دانند. ژاپن 120 ميليون جمعيت خود را در مساحتي معادل 20 درصد ايران جاي داده است. اين در حالي است كه تنها 20 درصد از همين مساحت قابليت سكونت است. حفظ آرامش در چنين فضاي اندكي با اين تراكم بالاي انساني نيازمند نظمي جدي و بي خدشه است. نظمي كه ژاپني ها از كودكي با آن خو مي گيرند و آن را با آميزه اي از خصلت سختكوشي خود به عنوان بزرگ ترين نشانه مليت شان تبديل مي كنند. ملتي كه براي فضا، مكان و زمان ارزشي ويژه قائل است. شايد به همين دليل است كه وقتي ژاپني ها وارد فرودگاه ايران مي شوند پس از ديدن افراد زيادي كه اطراف هر مسافر را گرفته و با دسته يا حلقه گل به آنها خوشامد مي گويند، يا با چشماني اشك بار مسافر خود را بدرقه مي كنند، با تعجب به تورليدر خود نگاه كرده و از او مي پرسند: چه اتفاقي افتاده آيا اين افراد از جنگ برگشته اند؟ به گفته «محمود بنكدار»، سر پرست تور، كه بيش از ده سال، به طور تخصصي راهنمايي تورهاي ژاپني را بر عهده دارد؛ از نظر ژاپني ها مراسم بدرقه و پيشواز از مسافران يكي از عجيب ترين مراسم ايراني است كه تنها نتيجه آن اتلاف وقت است.

غذاهاي شمالي محبوب ترين :ژاپني ها بيشتر به غذاهاي آب پز و دريايي عادت دارند و كمتر از سرخ كردن استفاده مي كنند. به همين دليل بيشتر غذاهاي ايراني براي آنها غذاهايي چرب است. با وجود اين غذاهاي خانگي ايران مثل دلمه، كوفته، كشك بادمجان و از اين قبيل مورد توجه آنها قرار مي گيرد اما آن چه بيشتر از همه نظرشان را جلب مي كند غذاهاي محلي شمالي است كه بيشتر از ماهي درست مي شوند. البته ژاپني ها انواع شيرينجات، خشكبار و تنقلات ايراني را نيز مي پسندند. انجير خشك در ميان تمام تنقلات ايراني جايگاه ويژه اي برايشان دارد. به همين دليل اكثر آنها هنگام بازگشت به ژاپن از راهنماي تور خود مي خواهند كه براي خريد اين نوع تنقلات و به ويژه انجيز خشك به بازار بروند. البته جالب است بدانيم سس ها و چاشني هاي مورد علاقه ژاپني ها با ايراني ها بسيار متفاوت است به همين دليل اكثر آنها سس ها و چاشني هاي مورد علاقه خود را در سفر به ايران همراه مي آورند. عكس و خاطره بيشترين سوغات ايران:بنكدار مي گويد: «عكس و خاطره بيشترين سوغاتي است كه ژاپني ها از ايران مي برند. با توجه به اين كه ژاپني ها به زيراندازهاي ويژه خود علاقه مندند نسبت به ساير جهانگردان، چندان توجهي به فرش ايران ندارند بنابراين ترجيح مي دهند در صورت خريد، از صنايع دستي اصفهان خريد كنند.

رانندگي ايراني:دريافت گواهي نامه در كشوري مانند ژاپن يكي از سخت ترين كارها است و بسيار گران تمام مي شود. به طوري كه گاهي تا 3 هزار دلار هزينه در پي دارد. به همين دليل، علاوه بر نظم ذاتي كه جزيي از شخصيتشان شده است ترجيح مي دهند به بهترين نحو رانندگي كنند تا گواهي نامه اي را كه با آن همه زحمت به دست آورده اند از دست ندهند. اين نظم ذاتي موجب شده است كه رانندگي در ايران از نظر آنان، به ويژه در شهر تهران بسيار حادثه خيز باشد.!!!

+ نوشته شده توسط پيمان در Thu 7 Dec 2006 و ساعت 2:38 PM |

     

كامپيوتر زن است يا مرد؟

تمامي زنها به دلايل زير جنسيت رايانه را مرد دانسته‌اند:

... وقتي به آن عادت مي‌كنيم گمان مي‌كنيم بدون آن قادر به انجام كاري نيستيم.

... با اينكه داده‌هاي زيادي دارند اما نادانند.

... قرار است مشكلات را حل كنند، ولي در بيشتر اوقات معضل اصلي خودشان هستند.

... همين كه پايبند يكي از آنها شديد متوجه مي‌شويد كه اگر صبر كرده بوديد، مورد بهتري نصيبتان مي‌شد.

تمامي مردها به دلايل زير جنسيت رايانه را زن دانسته‌اند:

... به غير از خالق آنها كسي از منطق دروني آنها سر در نمي‌آورد.

... كسي از زبان ارتباطي آنها سر در نمي‌آورد. ... كوچكترين اشتباهات را در حافظه درازمدت خود ذخيره مي‌كنند تا بعدها تلافي كنند.

... همين كه پايبند يكي از آنها شديد بايد تمام پولتان را صرف خريد لوازم جانبي آنها بكنيد.


                                                       

+ نوشته شده توسط پيمان در Wed 6 Dec 2006 و ساعت 2:3 PM |

صدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره

- سلام . کیه؟

- سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!

- نمیشه!

- چرا؟

- چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!

...

سکوت

...
عمو حسن نداریم!

- چرا داریم. الآن پهلو مامانه.

- ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!

- چشم بابا!

...

...

چند دقیقه بعد

...

- بابا جون گفتم.

- خوب چی شد؟

- هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور
که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره
دیگه؟

- خوب عمو حسن چی؟

- عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک
صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همونتو خوابیده!

- استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم شماره ******** نیست؟

- نه!

- ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم

+ نوشته شده توسط پيمان در Tue 5 Dec 2006 و ساعت 1:55 PM |

پرسيدم: چرا مي خندي؟
پاسخ داد: از حماقت تو خنده ام مي گيرد
پرسيدم: مگر چه كرده ام؟
گفت: مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام
با تعجب پرسيدم: پس چرا زمين مي خورم؟!
جواب داد: نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.
پرسيدم: پس تو چه كاره اي؟
پاسخ داد: هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!
گفتم: پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟
در حاليكه دور مي شد
گفت: من پيامبر نيستم جوان ...!

+ نوشته شده توسط پيمان در Sun 3 Dec 2006 و ساعت 12:28 PM |

پیام زرتشت:

خرد بر پایه دیدن و پژوهیدن استوار است نه بر پندار باقی و پیش داوری و شنیدن. کسی که بر قلب خود غلبه نکرد ، بر هیچ چیز غالب نخواهد شد. نیکی و سود خویش را در زیان دیگران مخواه. هر گفتار و کرداری را با ترازوی عقل بسنجید و آنگاه اگر نیک آمد به پیروی از آن پردازید. فرزانگان هستند که درست بر می گزینند ، نه بداندیشان. نیک میدانم که هیچ نیایشی نیست که از جان و دل بر آید و بی پاسخ بماند. فزون تر از تن زن ، دل و جان و روان او را در یابید و بر آن ارج نهید

+ نوشته شده توسط پيمان در Sun 3 Dec 2006 و ساعت 11:49 AM |

عروس خانم دوشیزه    shirin_sooskesiah     آیا وکیلم شما را به مهر :

گوگل عدد سکه بهار آزادی  /    یک وب کم  / سند یک سایت اینترنت اختصاصی  دات کام / یک مودم DSL  / اینترنت پرسرعت به اندازه طول عمر نوح! / LCD  و شمعدان / یک هدست بی سیم / چهارده روم اختصاصی به نیت چهارده ...   / پنج گیگا بایت میل باکس اختصاصی به نیت پنج ... 

 به عقد دائم آقای   feri_ferferi  در بیاورم ؟

جمعیت : عروس رفته آف هاش رو چک کنه!!!         حاج آقا : برای بار دوم آیا وکیلم ؟   

جمعیت : عروس رفته ویروس کش آپدیت کنه!!         حاج آقا :!!!BUZZ  ,  برای بار سوم خفم کردی آیا وکیلم ؟

عروس : با اجازه بزرگترهای Room بله!

+ نوشته شده توسط پيمان در Sat 2 Dec 2006 و ساعت 8:0 PM |

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند بین راه سر موضوع اختلاف پیدا کردندو به مشاجره پرداختند یکی از آنها از سر خشم بر چهر دیگری سیلی زد دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیز ی بگوید روی شن های بیابان نوشت امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند به یک آبادی رسیدند تصمیم گرفتند قدری انجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و د ربرکه افتاد نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت برروی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد دوستش با تعجب از او پرسید بعد از ان که من با سیلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی ؟ دیگری لبخندی زد و گفت وقتی کسی ما را آزار می دهد باید روی شن های صحرا بنویسیم تا باد های بخشش آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگی حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد


+ نوشته شده توسط پيمان در Sat 2 Dec 2006 و ساعت 7:39 PM |